در مورد لوح ژنتیکی که انسان با آن بدنیا می آید و استعداد بالقوه ای را تحویل یک محیط اولیه (درون رحم)، محیط ثانویه (خانواده و فرهنگ و اجتماع) می دهد، دانش امروز حتی با دو دهه ی قبل نیز قابل مقایسه نیست.
مهندسی ژنتیک راه مطالعه ی بسیاری از اختلالات ژنتیکی دوران اولیه جنینی را هموار کرده، ولی هنوز جز در یکی دو مورد، پیش بینی بافت روانی و رفتاری انسان قبل از تولد او مقدور نیست.  در مورد ویژگی های جسمی که به ارث می رسد، کسی تردید ندارد، ولی کسی گمان نمی کند که سبک و مَشرب رفتاری نیز موروثی باشد.  خلق و خو، خوش اخلاقی و بد اخلاقی و غیره...
در سی سال گذشته، مطالعات دنباله داری صورت گرفته است که معروف ترین آنها « اِستلاچسِ» و «الکساندر توماس»  و  می باشند.
آنها بطور خلاصه باین نتیجه رسیدند که در این زمینه های ارثی بین بچه ها تفاوت هست.
1- میزان فعالیت (پُر تحرک یا آرام)
2- آهنگ بیولوژیک بدن (منظم و قابل پیش بینی یا بی نظم و متغیر)
3- انطباق پذیری با تغییرات در زندگی کودک (بعضی ها راحت عادت می کنند بعضی ها خیلی سخت می گیرند)
4- نزدیکی یا   دوری از منبع تحریک (مثلاً سمت صدا می روند یا فرار می کنند)
5- آستان پاسخ دهی به محرک (سریع و به شدت پاسخ می دهد یا کند است و با تأخیر)
6- کیفیت مثبت یا منفی در برخورد با اتفاقات (زود گریه می کند یا هیجان مثبت تجربه می کند)
7- پرت شدن حواس (زود می شود حواسش را پرت کرد یا ول نمی کند و پی گیری می کند)
8- شدت واکنش (متوسط - کم - شدید)
9 - مدت زمان توجه و حضور (طولانی - کم)
بر اساس این ویژگی ها سه تیپ کودک شناسائی شد.
کودکان سازگار - کودکان دیر جوش - کودکان مشکل.
بدین ترتیب، مشاهده می کنیم که ژنها فقط در ظاهر وجود ما تأثیر ندارند، بلکه پیش زمینه ای نیز برای رفتار در ما بوجود می آورند.  این استعداد روانی از  اولین ساعات تولد با محیط به داد و ستد می پردازد و کار پرورش آغاز می شود.  پرورشی که اگر چه اصول کلی بر آن حکومت می کند، ولی باید با این کودک بخصوص تنظیم شود.  پرورش «لباس تک اندازه ای» نیست که باید به تن هر کودک اندازه باشد، بلکه باید با این موجود ویژه تناسب پیدا  کند.  و هنر فرزند پروری یعنی پیدا کردن این تناسب.
سفر زندگی که در تولد آغاز و در مرگ پایان می پذیرد، فرصتی است محدود برای تحقق بخشیدن به «خویشتن یگانه» و بی همتای هر فرد.  اینکه تجربیات اولیه کودک به او فرصت تحقق این «خویشتن ویژه» را می دهد و یا او را به بیراهه  ای بنام «خویشتن کاذب» می کشاند یا نه شاید از موضوعات بسیار مهم در روانشناسی امروز است.
سئوالاتی از این جمله که :
1- چگونه «خویشتن» واقعی یک انسان تشکیل می گردد؟
2- ظرفیت و میدان رشد آن کدام است؟
3- چگونه قابل شناسائی و تمیز از «خویشتن کاذب» است؟
4- و چگونه «خویشتن واقعی» با دنیای بیرونی هم آهنگی ایجاد می کند؟
5- نقش «خویشتن واقعی «در ایجاد روابط صمیمانه و عاشقانه با دنیا چیست؟
6- غیبت «خویشتن واقعی» چه عوارضی دارد؟
7- صرف نظر از تجربیات دوران کودکی، در بزرگی چگونه می توانیم به «خویشتن واقعی» میدان رشد بدهیم؟
سئوالاتی از این گونه، محتوی هزاران کتاب روانشناسی را بخود اختصاص داده است و دلیل این تأکید و اهمیت هم اینست که وقتی هسته اصلی وجود ما که همان «خویشتن واقعی» ا ست در روابط نا سالم دوران اولیه و سپس در بازی های زندگی در دوران بزرگی خود را گم می کند و ما با خود بیگانه می شویم.  و این بیگانگی ما را از بُعد واقعی وجود خود دورتر و دورتر می کند.
«خویشتن کاذب» که کارش تقلید زندگی است، بجای خویشتن واقعی رشد  می کند و هر روز مهارتی تازه در خود فریبی و دیگر فریبی می آموزد.  نقاب روی نقاب گذاشته می شود تا جائی که جوهر انسانی ما در لایه لایه های «ریا» دفن می گردد.  آنوقت است که افسردگی، تشویش و اضطراب که در واقع فریاد ناشنیده «خویشتن واقعی» ماست، ظاهر می شود.
در اینجاست که به دیگران می آویزیم تا ما را از رنج بیگانگی نجات بدهند، غافل از اینکه هیچ کسی قادر نیست «ما» را به «ما» باز گرداند.
سالها دل طلب جام جم از ما می گرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد.
وقتی که «نِمود» بجای «بود» می نشیند، انسان بسیار آسیب پذیر، غیر واقعی و ترسو می گردد.  می ترسد که دیگران به این واقعیت پی ببرند که فرد چقدر متظاهر و غیر واقعی است. اما خوشبختانه طبیعت ما دست از سر ما بر نمی دارد تا بالاخره به ملاقات«خود واقعی» یا «خویشتن» خود باز گردیم.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش         -           باز جوید روزگار وصل خویش.
یکی از بهترین خلاصه پردازی ها و جدول تفاوت بین «خویشتن واقعی» یا و خویشتن کاذب را در حکمت «اینیو گرام» می توان یافت.
اینیوگرام سه مرکز را در انسان شناسائی کرده که عبارتند از مرکز تفکر - مرکز احساس - مرکز غرائز و خویشتن واقعی و خویشتن کاذب را در این سه مرکز از یکدیگر تفکیک کرده است که در تضاد با یکدیگر هستند و عمل می کنند.

علاوه بر تقسیم بندی اینیوگرام، روانشناسی نیز تقسیم بندیهای متعددی از ویژه گی خویشتن واقعی و خویشتن کاذب دارد.  ولی من بنا بر انتخاب خود گل چین می کنم بشرح زیر:
بگذارید ویژگی های «خویشتن واقعی» را فهرست وار بیان کنیم.
1- قدرت تجربه کردن طیف وسیعی از احساسات، سرزنده گی، نشاط و شور حیات، مسرت و شوق و هم چنین تحمل و تجربه ی احساسات نامطلوب و دردناک.
2- شناختن مرزها و حقوق فردی - پرورش احساس حقانیت و آنچه برای رشد و شادی فردی ضروری است.
3- جسارت و دفاع از خویشتن آنجا که خواسته ها و تمایلات دیگران می خواهد پا روی آن بگذارد.
4- حرمت ذات، داشتن ایمان و اعتماد به خویشتن در حل مسائل و تحمل نا ملایمات بدون اینکه هسته ی «خویشتن» آسیب ببیند.
5-  تحمل درد و احساسات عذاب آور را پس نزدن با اصمینان به نیروئی درونی که در نهایت آنرا التیام خواهد داد.
6- پذیرش مسئولیت و تعهد پذیری - خویشتن واقعی در احساس تعهد ها به خرد و اهدافمان استوار است.  خوش قولی و قابل اعتماد بودن.
7- خلاقیت از مهم ترین ویژگی «خویشن واقعی است.  این خاصیت به انسان اجازه می دهد که فردیت جوانه بزند و تازگی جای الگوی یخ زده سرد زندگی سنتی را بگیرد.
8- نترسیدن از جدائی و   وانهادگی و با جسارت صمیمت و نزدیکی را با دیگران تجربه کردن. صدق و صراحت.
9- از تنهائی فرار نکردن و در خلوت خود  نیزخوش بودن.
10- تداوم خود را تجربه کردن و یکپارچگی وجود را احساس کردن.
علائم و نشانه های «خویشتن کاذب»
در ابتداء بحث به این نکته اشاره کردیم که «خویشتن کاذب» در اثر برخورد «ذات» و «طبیعت» کودک با محیط خشن - ناپذیرا - قضاوتی - پُر توقع - بی توجه - سرد و غیر حساس به نیازهای طبیعی کودک بوجود می آید.
گفتیم که کودک برای ماندگاری و بقاء به شیوه ی معیوب سازگاری که عبارتست از سازگاری دفاعی متوسل می گردد.  پناه جوی کوچک ما با استفاده از انواع مکانیسم های دفاعی بتدریج از واقعیت جدا و در تخیل و ایده آل ها غرق می گردد.  باین ترتیب یکپارچکی و وحدت وجود کودک جای خودش را به چند پارچگی و تجربه می دهد.
دو چیز نشانه ی عدم وحدت و یکپارچگی روحی است.
1- کمبود و غیبت، اخلاص و صدق و درستی.
2- خودبینی و نخوت و خود شیفتگی که مکرر از آن سخن گفتیم.
اول : درفلسفه بودا و ذن و همینطور در عرفان شرق صدق و خلوص را مترادف با وحدت و یکپارچگی یعنی عدم تجربه ی روحی میدانند.  خانم «هورنی» و مولای روم هر دو می گویند: نیروی عظیمی در درون هر انسان نهفته است که فقط در وحدت بخشی های وجود به آن دسترسی پیدا می کنیم و این وحدت از راه صدق و خلوص و صمیمیت صورت می گیرد. دلبستگی های عصبی ما به عناصری مانند (ثروت، شهرت، پرستیژ، آبرو) فقط مسکن حقارتی هستند که از ریا و چند پارچگی و خویشتن کاذب سرچشمه می گیرند.
دوم: خودبینی و خودشیفتگی دومین نشانه ی خویشتن کاذب است.  فرد خودبین و خود شیفته به تمام دنیا بوسیله ی نیازهای خود محورانه خود نزدیک می شود.  بجای اینکه به انسان به چشم موجودی نگاه کند که ارزش شناختن و نزدیکی و صمیمیت دارد، به چشم وسیله ای که یکی از نیازهای او را برآورده می کند نگاه می کند.
دائم در حال مسابقه با دنیاست که برتری خود را حفظ کند.  برای رسیدن به هدف به حلیه های زیادی متوسل می شود.
1- تظاهر به عشق 2- تظاهر به مهربانی، هم دردی، از خود گذشتگی 3- تظاهر به شوق یادگیری تظاهر به نیکوکاری و...

برخورد نادرست با کودک آنگونه که اِستفن جانسون در کتاب  خود می نویسد.  منش های نا سالمی را تولید می کند.  بعبارت دیگر خویشتن کاذب به اَشکال مختلف ظاهر می شود:
1- کودک مورد نفرت: تجربیات اسکیزوئید
2- کودک وانهاده و مطرود: در خماری همزیگرانه
3- کودک در تملک والدین: منش همزی گرانه و غیر مستقل
4- کودکی که مورد استفاده بوده: تجربیات خود شیفته.
5- کودک مغلوب: خود آزاری اجتماعی - خود تخریبی.
6- کودک استثمار شده : سیستم دفاعی هیستریک و شخصیت نمایشی.
7- کودک با نظم سخت: شخصیت وسواسی.

زناشوئی یعنی رابطه ای نزدیک، دائمی، همه جانبه و قانون مند بین دو انسان بزرگسال.  اگر چه مدل زناشوئی و تشکیل خانواده در طول قرنهای متمادی تاریخ زندگی مدنی انسان تغییرات چندانی نکرده است، ولی با آمار طلاق و به بن بست رسیدن های روابط زناشوئی در دنیای امروز، گویا ما چاره ای نداریم جز اینکه با دقت تمام به نارسائی های این رابطه ی تاریخ مند در زندگی انسان متمدن نگاه کنیم و عوامل و عناصر مخرب را بازشناسی نمائیم.  مادامی که انسان مدل دیگری برای ارتباط و تشکیل خانواده، جایگزین این طرح قدیمی نکرده است و راه تداوم نسل و تشکیل خانواده، ازدواج می باشد، برای کم کردن از آمار شکست، باید به بازبینی، بازسازی و نوآوری در روابط زناشوئی بپردازیم.

کار قانونگذاران است که قوانین زناشوئی را بازبینی کنند، کار جامعه شناسان است که ذهنیت های کهنه در روابط زن و مرد را مطالعه و بازسازی کنند.  کار روانشناسان است که کنش و واکنش انسان بالغ و سلامت را در روابط زناشوئی شناسائی و اصول کارآمدی این شیوه را به انسان بیاموزند.  عدم بلوغ عاطفی و نقش تجربی آن را بعنوان یک اصل متمم پیش گیری در مشکلات زناشوئی به جامعه آموزش دهند.
تدریس روانشناسی پیش گیری، کار این آموزش ضروری را آسان می کند.  هم چنین انتشار کتاب و مقاله، از شیوه های مؤثر در جلب توجه به اینگونه مسائل روابط انسانی است.  در راستای همین مهم در سال گذشته دو کلاس آموزش روانشناسی برای همگان در  «یو سی آی» تشکیل شد و این مقالات، خلاصه ای از آن کلاس هاست.  در میانه ی ماه سپتامبر دور جدید کلاسهای روانشناسی برای عموم آغاز می شود و موضوع اولین کلاس «نقش دلبستگی های امن در روابط سالم زناشوئی است».

در مقاله ی ماه قبل، از تفاوت بین «خویشتن واقعی» و «خویشتن کاذب» سخن گفتیم و سپس تفاوت های فردی و بخصوص تجربیات فردی انسان را بعنوان یک جیهزیه ی مهم عاطفی که در روابط بزرگسالی ما، بخصوص مسئله ازدواج و تشکیل خانواده مؤثر است، مطرح کردیم.
در این شماره، به عامل بسیار مهم دیگری در روابط زناشوئی اشاره می کنیم که نیاز به توضیح و مقدمه ای تئوریک دارد و آن موضوع دلبستگی است.
یکی از عوامل بسیار مهم در رشد به موقع و سلامتِ استقلال و تفرّد کودک و جدائی او از مادر، نوع دلبستگی کودک و مادر است.  وقتی از نوع این دلبندی و دل سپردگی کودک و مادر حرف می زنیم باید با مراجعه به سابقه ی مطالعات مربوطه و ذکر چند نمونه، مبحث را برای خواننده راحت تر کنیم.

اولین پژوهشگری که مسئله پیوند و دلبندی را بطور منظم و جدی طرح و دنبال کرد «بول بی»بود که نام اولین کتابش نیز همین عنوان را داشت.  او روانکاو و روانپزشک انگلیسی بود که برای کشف قوانین رشد و تحول کودک انسان به مطالعه ی حیوانات روی آورد. (البته باین دلیل که آزمایش بر روی حیوانات مجاز است».
او از طریق مطالعه روی میمون ها به قوانینی در مورد دلبندی و هم بستگی و فقدان و جدائی های موقت یا ابدی دست یافت و یافته های او تحولی در شیوه ی برخورد با کودکان در پرورشگاهها و بیمارستانهای مخصوص کودکان بوجود آورد.

به یک نمونه از کار او و همکارانش برای روشن شدن مطلب اشاره می کنم.
سه گروه بچه میمون را در سه قفس جداگانه قرار دادند و سه نوع مادر مصنوعی را انتخاب کردند و هر یک را در قفسی قرار دادند.
مادر مصنوعی اول مجسمه ای پشم آلود و نرم و متحرک بود که دستهایش باز و بسته می شد و گرمی مطبوعی هم برای بدن نرم او در نظر گرفته شده بود.  مجسمه ی دیگر یا مادر دوم از جنس فلز، سرد، لغزنده و لیز بود وهیچگونه انعطاف یا حرکتی نداشت.
مجسمه ی سوم نیمی از مجسمه ی اول یعنی نرم و گرم و پشم آلو و نیمی از مجسمه دوم یعنی سرد و فلزی و سخت بود.
هر گروه از بچه میمونها را با یکی از این سه مادر در سه قفس مختلف قرار دادند.  بعد از مدتی رفتار میمونها را بطور منظم تماشا کردند.  نتایج این مشاهده ی علمی، تکان دهنده بود.
گروهی از میمونها که با مادر گرم و نرم و انعطاف پذیر و متحرک در یک قفس بودند، دارای این ویژگی های رفتاری شدند، با هم بازی می کردند، سرحال بودند. وقتی که مأمورِ غذا وارد می شد از سر و کولش بالا می رفتند و ترسی نشان نمی دادند و از اینکه کسانی آنها را از بیرون قفس تماشا می کردند هراسی نداشتند و بزبان ساده خیلی اجتماعی و سرزنده بودند و بخصوص وقتی میمونی مورد حمله ی دیگران قرار می گرفت چند لحظه ای به آغوش مادر مصنوعی می رفت و آرام می گرفت و دوباره به میان جمع بر می گشت.

گروه دوم گروهی بود که مادر فلزی و سخت و سرد و غیر متحرک داشت، این دسته میمونها نوعی مردم گریزی، گوشه گیری، زودرنجی، قهر، انزوا و بیم و هراس از مأمور غذا و تماشاگران دیگر نشان می دادند.  خود میمون ها نیز با هم بازی نمی کردند و اغلب رو به دیوار و نه رو به دیگران بودند.  رفتارهای پرخاشگرانه ی ناگهانی نشان می دادند.  خلاصه ی کلام، رفتاری ضد اجتماعی پیدا کرده بودند و موجوداتی اخمو و خمود می نمودند.
آخرین دسته ی میمونها یعنی گروهی که مادری دوگانه، یعنی نیمی گرم و نرم و پشم آلو، و نیمی سخت و سرد و انعطاف ناپذیر داشتند نیز ویژگی های خاصی از  خود نشان می دادند.  این ویژگی ها عبارت بود از «مودی» بودن و تنوع رفتاری، گاهی سر حال و سر زنده و گاهی خیلی غمگین و افسرده بودند.  خیلی پرخاشجو و کم حوصله بودند.  به اندک چیزی به همدیگر حمله می کردند و رفتارشان قابل پیش بینی نبود.  گاه به مادر مصنوعی پناه می بردند ولی فوری رها می کردند و ترکش می گفتند.  خلاصه کلام رفتاری غیر قابل پیش بینی، حساس، زود رنج و «مودی» بودند.  معمولاً معلوم نبود برای راحت کردن آنها چه باید کرد.  با مأمور غذا گاه ترس و بی تفاوتی و گاه علاقمندی نشان می دادند.  نوسانات هیجانی غیر قابل پیش بینی داشتند.  نتیجه ی این آزمایش مقدمات یک تئوری در شیوه های دلبندی و دلسپردگی و پیوند گردید.

به زبان ساده ادعا شد که سه نوع دلبندی را در رابطه ی کودک و مادر می توان بازشناسی کرد: نوع اول دلبندی و پیوند اَمن که وقتی اتفاق می افتد که مادر حضور عاطفی گرم، حمایت، حساسیت به نیازهای کودک حضور جسمانی در حد نیاز کودک و بخصوص قدرت احساس کردن نیازهای حسی کودک را دارد.  کودک احساس می کند این موجود توانمند که در کنار اوست، آنقدر خوب او را می شناسد و می فهمد که او کاملاً اَمن، دوست داشتنی، عزیز، مورد توجه و مهم است که مادرش خودش را در اختیار او قرار داده است.  ارتباط غیر کلامی کودک از جانب مادر درست فهمیده می شود و واکنش مناسب را مادر تولید می کند.
خلاصه مادر و پدری که حضور عاطفی، درک قوی حسی دارند و فراهم ساز نیازهای طفل خود هستند و علامت و نشانه های کودکشان را خوب می شناسند، فرزندانی بزرگ می کنند که دلبندی، پیـــوند، هم بستــــگی و دلسپردگی اَمن دارند.

این کودکان ویژگی های رفتاری میمونهای قفس را نشان می دهند که با مادر گرم و پشم آلود در بده بستان بودند.
ولی اگر پدر و مادر حضور عاطفی نداشته باشند، به نیازهای کودک حساس نباشند، کودکان را در مراجعه به آنها طرد کنند و پس بزنند، غائب باشند، به کودک اهمیت ندهند، سبک و شیوه ی دلبندی و پیوند و دلسپردگی کودک به والدین از نوع  بی تفاوتی و گریز است.
این دسته از کودکان بجای تکرار تجربیات تؤام با محرومیت و احساس درد  بی تفاوتی از جانب والدین، عطای رابطه را به لقاء اش می بخشند و خود را از رابطه بیرون می کشند.  این واکنش را در  میمون هایی که با  مادر مصنوعی فلزی و سرد و بی تحرک بسر برده بودند نیز مشاهده کردیم،

دسته سوم کودکانی هستند که تجربیاتشان با الدین حالتی دوگانه دارد.  گاه گرم و حساس و حفاظتی   و حاضر و گاه برعکس غائب و بی تفاوت یا خشن و بی حوصله و خود مدار و پرتوقع از کودک.  این تجربیات دوگانه که حالتی است از گرمی و سردی، مهربانی و خشونت، حضور و غیبت، تجربه دلبندی و پیــــوند و دلبستگی را تولید می کند که  دوجنبه ای نامیده می شود.
در این نوع دلبندی الگوی ارتباطی، ثابت و امنیت بخش نیست و حالتی از دوگانگی و اضطراب در کودک  و یامیمونها قفسی که مادر مصنوعی که نیم بدنش نرم و گرم و پشم آلو و نیمی دیگر سخت و سرذ بود دیده می شود.

دومین نفر از پیشگامان این رشته خانم«مری اینزوُرت» است که در سال 1913 متولد و در سال 1999 درگذشت.
او روانشناس و پژوهشگر کانادائی الاصل است که ابتدا با «بولبی» کار می کرد، ولی کار اصلی او در سال 1950 در کلینیک«تاویس توک» آغاز شد.  ایده ی اصلی او این بود که: بده بستان های مادران و کودکان زیر یکسال را با دقت مشاهده و ثبت کند و بر اساس این مشاهدات بتواند یک مدل عملی از شیوه ی ارتباط مادر با کودک و تأثیری که در رفتار متقابل کودک با مادر و دنیای اطراف می گذارد بدست بدهد.
آزمایشات اولیه ی او به زبان ساده چنین قابل بیان است که او ابتدا در زمانهای حدوداً بیست دقیقه ای مادر و بچه و یک غریبه را در کنار هم قرار می داد.  ابتدا کودک و مادر را تنها می گذاشت و رفتار را فیلم برداری می کرد و سپس کودک و مادر و یک غریبه را فیلمبرداری می کرد و در مرحله سوم که اهمیت بسیار داشت و عاملی شاخص بود، کودک را با غریبه و بالاخره کودک را تنها ولی فقط به مدت سه دقیقه و سپس مادر باز می گشت.
ایده ی پشت این طرح پژوهشی چه در آن زمان و چه تا کنون این است که وقتی کودک یکساله را از «زوج عاطفی» یا مادر جدا می کنی و با یک غریبه تنها می گذاری، حضور این غریبه قادر است سیستم پیوند و دلبندی کودک را فعال کرده، مشاهده گر را به اطلاعات ارزشمندی درباره ی دنیای درونی کودک راهنمائی کند.  این مسئله به پژوهشگر کمک می کند که واکنش های کودک را در جدائی از «زوج عاطفی» یا مادر، در کنار غریبه و در بازگشت زوج عاطفی «مادر»، مشاهده و مطالعه کند.
بهترین و ارز شمندترین حاصل این پژوهش از بخش بازگشت مادر و وحدت و پیوست دوباره ی کودک و مادر بدست آمد.
خانم «آینزورُت»  از این مطالعه ی کنترل شده این نتیجه را بدست آورد که: رفتار کودک در بازگشت مادر و پیوند مجدد با او، با یک الگوی خاص و یا سَبک و سیاق بخصوصی صورت می گیرد و قابل تقسیم بندی و تفکیک و تمیز است.  این گروه بندی و تفکیک به سه نوع بخصوص رفتاری خلاصه می گردد. 
گروه اول کودکانی که نوع دلبستگی و دلبندی شان با مادر و سپس با دنیای اطراف اَمن است.
گروه دوم کودکانی که در اثر خشونت رفتاری و یا غیبت عاطفی و جسمی مادر و یا عدم حساسیت و تمرکز مادر به علائم و نشانه های کودک و بخصوص و از همه مهمتر تغییر رفتار و عدم ثبات رفتاری و عاطفی مادر نوعی از الگوی دلبستگی و دلبندی بین کودک و مادر را سبب می شود که نا امن و اضطرابی است.
گروه سوم کودکانی که به دلائلی مورد غفلت، عدم توجه، بی تفاوتی یا ضربه های شدید روحی عاطفی از جانب مادر و پدر قرار گرفته اند و رنجهای محیطی آنچنان سنگین بوده که کودک به نوعی بی حسی عاطفی که در رفتار به بی تفاوتی رفتاری در رابطه با دیگران شبیه است پناه برده است.
این الگوی دلبندی یا نا امن و گریزان لقب یافت.  این طبقه بندی از طریق مرحله ای دیگر از پژوهشهای خانم «اینزورت» و همکارانش تأیید گردید.
شیوه ی پژوهش به این ترتیب بود که در شرایط کاملاً حساب شده ی آزمایشگاهی، کودک زیر یکسال را با یک اسباب بازی به اطاقی می آورند که بیگانه ای در آنجاست.  پژوهشگران نیز از آینه یک سویه، رخدادهای اطاق را مشاهده و فیلم برداری می کنند.  ابتدا کودک و فرد غریبه را تنها می گذارند، سپس والدین کودک وارد می شوند، سپس مادر و پدر و غریبه با هم اطاق را ترک می کنند و کودک به مدت 3 دقیقه تنها می ماند.  سپس والدین وارد می شوند و واکنش کودک و رفتارش با والدین در بازگشت آنها مورد بررسی و سنجش قرار می گیرد.
کودکانی که دلبندی امن را تجربه کرده اند، در مدت غیبت والدین می توانند ناراحت و غمیگین و مضطرب بشوند، ولی در بازگشت والدین به آنها نزدیک می شوند. احساس آرامش می کنند و قرار می گیرند و خیلی زود به بازی و کنجکاوی های معمول باز می گردند.
اما کودکانی که نوع دلبندی و  آنها نا امن و گریزانی است در صحنه ی آزمایش چنان نشان می دهند که اصلاً مادر و پدر از اطاق نرفتند و هیچ اتفاقی نیفتاده.  به غیبت والدین توجه نمی کنند و همچنان مشغول بازی خود هستند.  در بازگشت والدین نیز واکنشی نشان نمی دهند.
رفتار بیرونی آنها این پیام را می دهد که «ارتباط و بده بستان من و والدینم در گذشته چه تاجی  بر سر من زده که بی توجهی من آن تاج را نمی زند».
ولی در پشت این ظاهر بی تفاوت، آزمایشات جسمی و عصبی این کودکان نشان می دهد که هم غیبت والدین را بعنوان یک استرس و فشار تجربه کرده اند و هم به بازگشت آنها بی تفاوت نبوده اند.
در مورد دسته ی سوم یا کودکـــانی که دلبندی و پیوند اضطرابی و دوگانه دارند در بازگشت مادر و پدر ابتدا با تشویش و عجله به سمت آنها می روند و خود را به آغوش آنها می سپارند، ولی به زودی آرام نمی گیرند و مدتها بعد نیز در حین بازی هنوز نگران و ترسیده دنبال والدین هستند و نزدیکی آنها را می جویند.  از رفتار این کودکان بخوبی پیداست که آنها والدین خود را موجوداتی امن و همیشه در کنار، که قادرند به آنها آرامش به بخشند و از آنها حمایت کنند، احساس نمی کنند.
خانم «آینزورت»، از این مطالعات دقیق و گسترده به این نتیجه رسید که: «والدینی که به نیازهای فرزندانشان حساس بودند و آنها را می فهمیدند و علائم و نشانه های کودکانه ی آنها را با دقت دریافت می کردند و پاسخ مناسب می دادند، فرزندانی داشتند که با آنها رابطه ای اَمن و پیوند عمیق و آرامش بخش داشتند و البته بعدها با همین ثروت عاطفی در برابر دیگران قرار می گرفتند.
والدینی که نسبت به فرزندان بی تفاوت یا حتی ایرادگیر بودند و بچه ها را از خود می راندند و سپس می زدند و طرد می کردند، فرزندانی داشتند که با بی تفاوتی به حضور و غیبت آنها برخورد می کردند.
و بالاخره والدینی که گاهی بودند و گرم و مهربان و مثبت با بچه رفتار می کردند و گاهی بر عکس و یا بسیار کنترل گر بودند و فضائی برای تمایلات بچه باقی نمی گذاشتند، فرزندانی نا امن یا اضطرابی، بخصوص در رابطه با دیگران پرورش می دادند.  این کودکان گرفتار نوسانات کج خلقی های  دوره ای نیز بودند.
اما خبر خوش در مورد تئوری های دلبندی و دل سپردگی و پیوند را تحقیقات آقای «آلن اِسراف» برای ما به ارمغان آورد که بطور خلاصه از طریق پژوهشهای دراز مدت خود به این نتیجه رسید که:
 اولاً مدل ارتباط و دلبستگی کودک و مادر یا شیوه ی اولیه کودک یک وسیله خوب قابل پیش بینی در شیوه های رفتاری کودک در سنین دبستان و دبیرستان و بعدها در زندگی خواهد بود.
در ثانی:  اگر نوع ارتباطات کودک در دوره های بعدی زندگی و بخصوص افراد مهمی که وارد زندگی کودک می شوند مانند معلم و مربی ورزشی و دوست و غیره، موجوداتی مثبت و حامی و مهربان و حساس به نیازهای کودک باشند، شیوه ی معیوب ارتباطی اولیه تغییر می کند و کودک تجربه ای متفاوت را «درونی» کرده به شیوه ای متفاوت عمل می کند.
البته میزان این تغییر به مدت و شدت و تعداد دفعات تجربیات مثبت بستگی دارد. اهمیت مطالعات دلبستگی و دلبندی و نوع احساسی که انسان در نزدیکی و یا دوری از افراد مهم زندگی خود تجربه می کند در این است که ما تجربیات خود را از کودکی به تمام عمر می بریم و با این ارثیه عاطفی عمری زندگی می کنیم.
خدا نگهدار شما