اصولا تنها دغدغه بچه‌ها در سن خردسالی این است که در محیطی‌ امن بتوانند احتیاجات اولیه خود را تامین کرده و به حیات خود ادامه بدهند. اما برای فراهم آوردن همچو محیطی‌ ناتوان هستند و باید این محیط را به وسیله دیگران که معمولا پدر و مادر هستند تامین کنند و  به آنها  متوسل شوند.
بزرگترین خوشحالی‌ یک بچه در این است که به او غذا داده شود و در آغوش مادر نگه داری شود و به او توجه کافی‌ به عمل آید. بچه در آغاز طفولیت متوجه میشود که اگر گریه کند این توجه را به دست خواهد آورد بدین جهت اگر جا و مکانی مطابق میل و خواسته او نباشد گریه را سر میدهد تا کسی‌ به سراغش آماده و او را از وضعیت موجود نجات دهد. لبخند یک بچه برای او به همان اندازه گریه کارساز می‌‌باشد. هنگامی که مادر او را بغل می‌کند با لبخند خود احساس رضایت خود را بیان می‌کند و اگر او را از بغل دور کند با گریه خود نا‌ رضایتی و اعتراض خود را ابراز می‌دارد.
این شیوه رفتار یعنی‌ تحت تاثیر قرار دادن دیگران برای رسیدن به خواستهای خود سر آغازی است برای دوران زندگی‌  بچه در سنین بالاتر. هنگامی که او  به دوران نو جوانی می‌‌رسد تمام این تمرین‌های دوران بچگی‌ در ذهن او ذخیره و به صورت بایگانی در میاید.
در سنین کودکی‌ این طرز رفتار قابل فهم است، ولی‌ در دوران بلوغ اگر این رفتار به روال قبلی‌  ادامه یابد و نوجوان بخواهد با تحت تاثیر قرار دادن دیگران کاری را که خود توانایی آن را دارد به دیگران محول کند زنگ خطری است  که او هنوز در دوران بچگی‌ باقی‌ مانده است.
اینجاست که نقش والدین در گذر گاه فرزندان خود از دوران بچگی‌ به نو جوانی بسیار سر نوشت ساز خواهد بود.
در هنگام رشد بچه‌ها تلاش‌ها و کمک‌های پدر و مادر باید بیشتر با شرکت دادن  بچه‌ها انجام گیرد ،  نه اینکه تمام کارها را  برایشان انجام داده و  از هر نوع مسئولیت آنها را  مصون بدارند.
هر چه بچه‌ها برای رفع احتیاجات خود وارد میدان عمل بشوند به اعتماد نفسشان افزوده  و میزان وابستگیشان به دیگران کمتر خواهد شد.
بچه‌ها باید در حد توانمندی‌های خود مسئولیت بپذیرند تا طعم استقلال که پایه و اساس حرمت انسانی‌ است را بچشند.
اساسی‌‌ترین وظیفه والدین در قبال فرزندان خود در این است که آنها را در دوران گذرگاه از وابستگی به سمت استقلال فکری یاری دهند. به بچه‌ها باید امکان اشتباه کردن داده شود تا از این اشتباهات بیاموزند، زیرا در غیر اینصورت در سنین بالاتر در برابر چالشها ی زندگی‌ ناتوان مانده و از ترس شکست و ناکامی، از انجام هر کاری سر باز خواهند زد. پدر و مادری که تمام کارها را برای بچه‌های خود انجام داده و آنها را مدام در زیر چتر محافظت خود قرار میدهند توانمندی و استعدادها ی آنهاا را ندانسته به سرقت میبرند.
هر چه بیشتر بچه‌ها را در در انجام کارها یشان شرکت بدهند امکان اندیشیدن و چاره جویی آنها در رفع مشکلات بیشتر خواهد شد.
 والدین بهتر است که فرزندان خود را  از سنین ۱۸ سالگی  به بعد در نزد خود نگه ندارند. البته بعضی‌ از آنها  دلایلی میاورند مثلا ما می‌خواهیم به بچه‌هایمان از نظر مالی‌ بخاطر نداشتن جا و مکان کمک کنیم. ولی‌ باید توجه کرد که این نو جوانان بالاخره باید روزی برای خود خانه و کاشانه‌ای بسازند، هر چه  در امر این کار تاخیر به عمل آید از توانمندیها ی آنها برای کسب استقلال کاسته میشود، و روزهای سر نوشت سازی را که باید با دنیای واقعی روبرو شوند را به عقب میاندازد.
در اینجا لازم است که برای خوانندگان محترم روشن شود که نگارنده به هیچوجه بر این باور نیست که والدین نباید به بچهایشان کمک کنند و به آنها عشق و محبت بورزند، ولی‌ این کمک  باید به صورت راهنمایی و تشویق باشد تا استقلال فکری را برای آنها بوجود آورده و آنها  بتوانند با داشتن اعتماد به نفس به  توانمندی‌های خود پی‌  برده و از آنها حد اکثر استفاده را ببرند.
 والدین باید بجای تصمیم گیری دائم برای فرزندان خود چراغی باشند تا راه را برای  عزیزانشان روشن ساخته که آنها بتوانند مسیر دلخواه زندگی‌ خود را بیابند و برای بهروزی و بهزیستی  گام‌های لازم را بر دارند.