نگران ازدواج مادرم هستم!
یک دختر جوان، زیبا و با وقار بود. لباس مناسبی پوشیده بود و آرایش کمی داشت. مادرش نیز خانمی بسیار با شخصیت، خوشرو و مهربان بنظر می آمد. پس از معرفی و سلام و احوالپرسی از مادر «مونا» اجازه گرفتم که تنهایی جلسه ای داشته باشیم. با خوشروئی پذیرفت و به دخترش گفت: اگر در آخر جلسه چند دقیقه ای هم بمن وقت بدهی خوشحال می شوم. «مونا» هم با لبخند گفت: حتماً.
«مونا» روی صندلی نشست و با کمی خجالت گفت: شاید نتوانم همه حرف هایم را کاملا به فارسی بگویم. گفتم: هیچ اشکالی ندارد فارسی، انگلیسی و یا حتا مخلوطی از دو زبان را می توانی استفاده کنی. هر طور که راحت تر هستی. پس از سکوت کوتاهی گفت: دلیل اینکه من می خواستم شما را تنها ببینم اینست که که نگران مادرم هستم. بعد سکوت کرد.
گفتم: آیا مادرتان می داند که نگران او هستید؟
گفت: بله، بارها با هم صحبت کرده ایم. سعی کرده مرا قانع کند ولی هنوز نگرانم.
پرسیدم این نگرانی در مورد خاصی است؟ گفت: بله در مورد مردی است که مادرم می خواهد با او ازدواج کند.
نگاهش به زمین دوخته شده بود و بنظر غمگین می آمد.
گفتم: غمگین بنظر میآیی؟
آهی کشید و گفت: مادرم را خیلی دوست دارم، برای من خیلی زحمت کشیده. مادر فداکاری است. من دلم می خواهد که ازدواج کند و خوشحال باشد ولی نه با این آقا.
گفتم: بنظر می رسد زحمات مادرت به نتیجه رسیده و دختر فهمیده و عاقلی تربیت کرده است.
چهره اش باز شد، لبخندی زد و گفت: از لطف شما سپاسگزارم. کمی فکر کرد و سپس ادامه داد: شاید من اشتباه می کنم. شاید از روی احساسات قضاوت می کنم ولی نگرانی من اینست که مادرم در این رابطه باصطلاح بازنده شود.
پرسیدم: مهمترین بخش نگرانی تو در چه زمینه ای است؟
بلافاصله گفت: یکی از مهمترین نگرانی های من اختلاف سن آنهاست.
گفتم اختلاف سن؟
مکثی کرد بمن نگاه کرد و گفت شاید باور نکنید ولی حدود 8 سال از مادرم کوچکتر است. گفتم نگرانی تو اینست که ازدواج آنها احتمالاً پایدار نباشد؟
گفت: اختلاف سن یکی از دلایلی است که من فکر می کنم این ازدواج اصلاً درست نیست. سکوت کرد. ذهنش مشغول بنظر می آمد.
گفتم: مثل اینکه دلیل مهم دیگری هم هست.
باز آهی کشید و گفت: بله. این آقا از ایران می آید و دوباره نگاهش به سوی دیگری رفت.
گفتم: حدس می زنم مقیم آمریکا نیست.
با لحنی که کمی شاید عصبانی بنظر می آمد گفت: بله، درست حدس زدید. می آید اینجا با مادرم ازدواج کند و سیتیزن آمریکا شود. آیا بنظر شما این جای نگرانی ندارد؟
گفتم بستگی دارد به شرایط افراد، خصوصیات آنها و خیلی چیزهای دیگر.
گفت: البته مادرم از نظر قیافه از او جوانتر بنظر می آید ولی من در بین دوستان و آشنایان ایرانی هایی را دیدم که ازدواج کرده به آمریکا می آیند و پس از اینکه سیتیزن شدند جدا می شوند. این واقعیتی است که همه می خواهند از ایران فرار کنند.
گفتم: بتو حق می دهم که نگران باشی و اینکه بسیاری از ازدواج های کسانیکه از ایران می آیند می توانند به طلاق بیانجامد. ولی متأسفانه بیش از 50 درصد از همه ازدواج ها پایدار نیست.
گفت: ولی من فکر می کنم این آقایی که سنش از مادرم کمتر است و ویزا هم ندارد هدف اصلی اش زندگی با مادر من نیست.
گفتم: واقعاً نگرانی ترا درک می کنم. شاید اگر اجازه بدهی مادرت را بیاوریم که در این مورد نظر و عقیده او را هم بدانیم کمک بیشتری باشد. بنظر می ر سد تو به مادرت اعتماد داری. او تنها کسی هست که می تواند برای نگرانی های تو جواب و راه حلی داشته باشد. پس از سکوت کوتاهی گفت: من هم مادرم را دوست دارم و هم باو اعتماد دارم ولی باین آقا اعتماد ندارم. باز سکوتی کرد.
گفتم: با بودن مادرت در اینجا مسائل باز تر می شود. اطلاعات زیادی هست که می تواند در اختیار تو بگذارد و باین دو مورد نگرانی مشخص تو جواب دهد. اگر موضوع دیگری هست که می خواهی پیش از آمدن مادرت مطرح کنی من در اختیارت هستم.
گفت: متشکرم. نگرانی من در حال حاضر همین دو موضوع است و شاید شما درست می گوئید باید مادرم هم اینجا باشد.
مادر «مونا» با خوشروئی و متانت با دخترش روبرو شد. او را در آغوش گرفت و بوسید. حتا از او تشکر کرد که اجازه داده در جلسه حضور یابد.
گفتم: پیش از پرداختن به موضوع مورد بحث می خواستم بهر دوی شما تبریک بگویم که چنین رابطه ی سالم و احترام آمیز و با محبتی با یکدیگر دارید.
هر دو لبخندی زدند و مادر «مونا» گفت: من برای عقیده و نظر دخترم خیلی احترام قائلم بهمین دلیل وقتی خواست شما را ببیند با کمال خوشحالی قبول کردم.
به مادر «مونا» گفتم: بنظر می رسد «مونا» قبلاً در مورد نگرانی هایش از ازدواج شما با خودتان صحبت کرده. بعد رو به مونا کرده و گفتم: اگر ممکن است آن دو نگرانی را برای مادرت تکرار کن.
«مونا» مکثی کرد، آهی کشید سپس با لحن مهربانی بمادرش گفت:
من نگران تو هستم. فکر می کنم این ازدواج عاقبتی ندارد. بعد بمن نگاهی کرد. با اشاره دست باو گفتم که ادامه دهد.
گفت: مام تو 8 سال از این آقا بزرگتر هستی. این یک مشکل است. دوم اینکه او سیتیزن نیست و شاید هدفش از ازدواج با تو فقط اینست که سیتیزن آمریکا شود.
مادر «مونا» با همان لحن مهربان رو بمن گفت: من متوجه نگرانی دخترم هستم. شاید بد نباشد برای شما کمی در مورد گذشته ام بگویم. گفتم: این کمک بزرگی است.
سپس ادامه داد: «مونا» خیلی کوچک بود که پدرش را از دست داد. ما هر دو دوران بسیار سختی را گذراندیم. بالاخره من تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و مدرک دانشگاهی ام را گرفتم. کار بسیار خوبی هم پیدا کردم. من در حقیقت به هیچ وجه قصد ازدواج نداشتم. در گذشته موقعیت هایی پیش آمد ولی من آمادگی نداشتم. با بزرگتر شدن «مونا» تغییر مهمی در زندگی من پیش آمد. شاید این چیزی است که خود «مونا» نمی داند. سکوت کرد و سرش را پائین انداخت.
«مونا» با نگرانی دست مادرش را گرفت و آهسته پرسید: مام چی شده، چه اتفاقی افتاده؟ مادرش قطره اشکی را که در گوشه ی چشمش بود پاک کرد و لبخندی زد، دست دخترش را فشرد و آهسته گفت: نگران نباش اتفاقی نیافتاده این یک احساس است. برایت توضیح می دهم.
نگاهی بمن کرد و سپس گفت: آرزوی من اینست که دخترم با موفقیت دبیرستان را تمام کرده و بدانشگاه برود و من نمی خواهم بهیچ وجه مانع پیشرفت و استقلال او باشم. خوشبختانه دوستان زیادی دارد و خیلی هم اجتماعی است. ولی بخصوص امسال احساس کردم خیلی تنها هستم و باید پیش از اینکه «مونا» به دانشگاه برود برای خودم یک شریک زندگی انتخاب کنم. ترس من از این بود که وابستگی بیش از حد ما بیکدیگر مانع پیشرفت دخترم شود.
اشک در چشمان «مونا» جمع شد، هر دو سکوت کرده بودند.
خطاب به مونا گفتم: آیا این صحبت های مادرت برایت تازگی داشت؟ با دستمال اشک هایش را پاک کرد. نگاهی به مادرش و سپس بمن کرد و گفت:
من هیچ فکر نمی کردم مادرم نگران جدائی از من باشد. من تصمیم داشتم حتا در دروان دانشگاه نزدیک او باشم. سپس او به مادرش گفت: مام فکر میکنی من ترا تنها بگذارم باین دلیل می خواهی ازدواج کنی؟
مادرش دست او را بگرمی فشرد و گفت: «مونا» جان وظیفه تو نیست که برای رفع تنهایی با من باقی بمانی. تو باید آزادانه راه زندگی آینده ات را انتخاب کنی. واقعیت اینست که من حالا احساس می کنم زمان ازدواج مجدد من است. حالا این آمادگی را در خودم می بینم. «مونا »بنظر خوشحال نمی آمد. بفکر فرو رفته بود.
رو به مادر «مونا» گفتم: بنظر می رسد شما آگاهانه قصد دارید وارد این رابطه شوید. در عین حال آن دو نگرانی «مونا» شاید هنوز بی جواب مانده است.
گفت: متشکرم. بله، درست است این دو مورد برای خود منهم جای کمی نگرانی دارد. ولی اجازه دهید توضیحات بیشتری در مورد این شحص و رابطه ام با او بدهم. این آقا هیچوقت ازدواج نکرده 41 سال دارد. فرزندی هم ندارد. در یک دانشگاه خصوصی در ایران تدریس می کند. اهل کتاب خواندن و تحقیق است. زبان انگلیسی را هم می داند. شاید از نظر مکالمه کامل نیست. ولی به انگلیسی می تواند بخواند و بنویسد. برنامه اش این بود که خودش را باز نشسته کرده و از ایران خارج شود. فشارهای سیاسی و اجتماعی آنجا دیگر برایش قابل تحمل نیست. حتا پیش از آشنائی ما چنین برنامه ای داشته است. از نظر مالی هم خود کفاست. از سنش بیشتر می فهمد و بلوغ فکری و ذهنی بیشتری دارد. یکسالی است که ما با هم آشنا شده ایم. در یک سفر بایران آشنایی ما شروع شد. یک رابطه دوستانه داشتیم. چند بار یکدیگر را دیده ایم. اخیراً هر دو به این نتیجه رسیدیم که با هم تفاهم اخلاقی زیادی داریم. بارها در مورد اختلاف سن با هم صحبت کردیم ولی همیشه بمن اطمینان داده که این مسئله مهمی نیست و برای او شخصیت، طرز فکر و طرز رفتار است که اهمیت دارد.
گفتم: یک سئوال در مورد گذشته این آقا دارم. شما گفتید که ازدواج نکرده، آیا با هیچکس رابطه ای داشته است؟
گفت: جالب است که این سئوال را کردید چون این یکی از موضوعات مهمی بود که در مورد او می خواستم بدانم. وقتی که رابطه ما نزدیکتر شد از او پرسیدم. معلوم شد برای 10 سال با یک زن فرانسوی-ایرانی که چند سال هم از او بزرگتر بوده زندگی کرده و چند سال پیش این خانم بدلیل فشارهای اجتماعی در ایران به فرانسه رفته. حدس من اینست که اگر ما با هم آشنا نشده بودیم می توانست به فرانسه و یا یک کشور دیگر اروپایی برود.
«مونا» با دقت به صحبت های مادرش گوش می کرد. چهره اش آرامتر بود.
پرسیدم: «مونا» آیا جوابی برای نگرانی های خودت پیدا کردی؟
گفت: تقریباً . و سپس رو به مادرش گفت: تو بمن نگفته بودی با یک زنی زندگی کرده؟ مادرش گفت: فکر نمی کردم این موضوع مهمی برای تو باشد.
«مونا» پرسید اگر سیتیزن بودن برایش مهم نیست چرا نمی آید اینجا با هم چند سالی زندگی کنید بعد تصمیم ازدواج بگیرید؟
مادرش نگاهی بمن کرد و گفت: چند سال پیش یکی از آشنایان نزدیک ما رفت ایران و با دختر جوانی ازدواج کرد و او را به آمریکا آورد. ولی پس از 6 سال زندگی وقتی ستیزن آمریکا شد از شوهرش طلاق گرفت. این موضوع «مونا»را خیلی ناراحت کرد. البته آنها مسائل دیگری هم داشتند.
گفتم: بنظر می رسد «مونا» تصور می کند این آقا با ورود به اینجا و ازدواج با شما بلافاصله سیتیزن می شود.
مادرش گفت: نکته جالبی است من تا بحال به آن توجه نکرده بودم. شما با این پروسه قانونی آشنا هستید می توانید توضیحی برای مونا بدهید.
گفتم: حدس می زنم شما بعنوان نامزد ایشان را می آوردید که باید در مدت 3 ماه ازدواج کنید تا بتوانید برای ویزای اقامت دائم معروف به «کارت سبز» تقاضا کنید. درست است؟
گفت: بله. ظاهراً این بهترین راه است. اگر ازدواج کنیم باید یکسال یا بیشتر در ایران باشد و این کمکی به آشنائی بیشتر ما نمی کند.
خطاب به مونا گفتم: حتا پس از ازدواج، «کارت سبز» مشروط به اینست که ازدواج ادامه پیدا کند. او وقتی می تواند سیتیزن بشود که حداقل پنج سال از اقامت دائم در اینجا گذشته باشد.
«مونا» گفت: پس پاسپورت آمریکایی نمی تواند بگیرد؟
گفتم: بعد از 5 سال که آنهم باز یک پروسه ی دیگری دارد ویکی دو سالی ممکن است طول بکشد.
با لبخندی رو بمادرش کرد و گفت: پس مجبور است 5-6 سالی با تو باشد. حالا کمی خیالم راحت شد.
مادرش گفت: من می دانم تو نگران من هستی ولی در هیچ رابطه ای نمیتوان صد در صد مطمئن بود. با شناختی که من از این آقا پیدا کرده ام فکر می کنم بتوانیم با هم زندگی کنیم و اگر نشد برای من مهم نیست که با کارت سبز یا بدون کارت سبز از هم جدا شویم.
بعد رو بمن کرد و گفت: آشنائی و دوستی ما تصادفی بود. هیچکدام خیال ازدواج نداشتیم. واقعیت اینست که تنها راه شناخت بیشتر این بود که با هم زندگی کنیم. من اینجا هستم پس چاره ای نبود که او به اینجا بیاید. گرفتن ویزای آمریکا کار ساده ای نیست.
گفتم: وضعیت شما را کاملاً درک می کنم. در هر حال این ریسکی است که برای شما ارزش امتحان کردن دارد.
گفت. بله منهم دقیقاً این فکر را می کنم.
از «مونا» پرسیدم: آیا برای دو موضوع نگران کننده ات جوابی پیدا کردی؟
کمی فکر کرد و گفت: خیلی از مسائل برایم روشن شد. من واقعاً نمی دانستم مادرم تا این اندازه احساس تنهایی می کند و نیاز بیک همسر و دوست دارد. ولی یک موضوع دیگر هم هست. کمی مکث کرد و بعد گفت: من نمی دانم او را چی صدا کنم. چون پدرم که نیست. شوهر مادرم است. من حتا کمتر از مادرم این شخص را می شناسم. منهم احتیاج به وقت زیادی دارم که بتوانم تصمیم بگیرم نقش این آقا در زندگی من چیست. آیا بنظر شما این منطقی است؟
گفتم: اتفاقاً این موضوع بسیار مهمی است که شاید بیشتر باید با مادرتان در این مورد صحبت کنید.
«مونا» رو بمادرش کرد و گفت: ما کمی صحبت کردیم ولی شاید بیشتر این موضوع باید روشن شود.
مادرش رو بمن کرد و گفت: از اولین چیزهایی که من به «مونا» گفتم اینست که این آقا نقش پدر ترا نخواهد داشت. در واقع شاید اصلاً نداند چگونه یک پدر باشد. ولی بیشتر عمرش با جوانان کار کرده و خودش می گفت که با شاگردانش روابط نزدیکی داشته است. من شکی ندارم که آمدن یک فرد جدید و غریبه به زندگی ما چالش بزرگی برای هر 3 نفر ماست. من و «مونا» عادت های خاص خودمان را داریم. راستش اینست که نگرانی عمده ی من اینست که 3 نفری بتوانیم زیر یک سقف با راحتی زندگی کنیم. این آقا سالها تنها زندگی کرده و من و «مونا»هم تنها بوده ایم.
بعد رو به «مونا» کرد و گفت: من راحتی و آسایش ترا می خواهم. تو آزادی که رابطه ی خودت را با این آقا آنطور که برایت راحت است معین کنی. مسلماً ساخته شدن یک رابطه نیاز به زمان دارد.
«مونا» دست مادرش را فشرد و با مهربانی گفت: منهم می خواهم که تو خوشحال باشی. بعد رو بمن کرد و گفت: از شما هم متشکرم که امروز بمن خیلی کمک کردید. اینکه مجبور شدم مادرم را به جلسه بیاورم کمک بزرگی بود.
گفتم: شما هر دو مادر و دختر نمونه ای هستید. با مسائل عاقلانه و دوستانه برخورد می کنید. تنها یک نکته ی کوچک را می خواستم یاد آوری کنم. گاه در زندگی فرصت هایی پیش می آید که ما می توانیم صبر، انعطاف پذیری و توانایی های دیگرمان را به محک آزمایش بگذاریم. بنظر می رسد ورود این شخص جدید بزندگی شما چنین فرصت مهمی را برای هر 3 نفر فراهم خواهد کرد. حتا اگر احساسات غیر قابل انتظاری بوجود آید، برای مثال حسادت، آنهم فرصتی برای شناخت بیشتر از احساسات درونی است.
خطاب به «مونا» گفتم: جوانان بیشتر انعطاف پذیر هستند و قدرت پذیرش بیشتری دارند. برای این آقا هم کار ساده ای نیست که تمام آنچه را که سالها به آن خو کرده و برایش آشناست پشت سر گذاشته و وارد یک محیط جدید شود. در حقیقت این کار برای او مشکل تر است. شما و مادرتان در محیط و خانه ی خود باقی میمانید. ولی برای او همه چیز تازه و نا آشناست. طبیعی است که احساس غریبه بودن داشته باشد. اینکه شما چه برخوردی با او داشته باشید تعیین کننده ی رابطه ی آینده تان خواهد بود.
مادر و دختر به یکدیگر نگاهی کردند. پس از سکوتی «مونا» گفت: من هیچوقت باین موضوع فکر نکرده بودم که تا چه اندازه این محیط می تواند برای یک تازه وارد شوک آور باشد.
مادرش گفت: من همه اش فکر خودمان بودم و اینکه چگونه او را در خانه ی خود بپذیریم. ولی شما درست می گویید، این آقا از تمام چیزهایی که برایش آشناست از تمام دلبستگی هایش باید جدا شود. یکباره سکوت کرد و بفکر فرو رفت. بعد نگاهی بمن کرد و گفت:شاید اصلاً از اینجا خوشش نیاید. من قبلاً به این موضوع فکر نکرده بودم. هر دو کمی نگران بنظر آمدند. «مونا» پرسید. اگر از اینجا خوشش نیاید و برگردد خیلی بد خواهد شد. شاید ما باید به او این احساس را بدهیم که اینجا هم وطن و خانه اوست. نگاه پرسش آمیزش بسوی مادرش رفت. هر دو بمن نگاه کردند. گفتم: زندگی در اینجا ساده نیست. در هر سنی چالش های زیادی دارد. شما می توانید کمک کنید احساس کند که بخشی از خانواده است. ولی در نهایت او هم باید انعطاف پذیر بوده و توانایی قبول این شرایط جدید و متفاوت را داشته باشد.
«مونا» با تعجب گفت: جالب است یکدفعه نگرانی من از اینکه از مادرم سوء استفاده کند، تبدیل به نگرانی برای او شد.
مادرش گفت: خوشحالم که فرصتی شد در اینمورد صحبت کنیم. ما به جنبه ای که قبلاً هیچ در نظر نداشتیم پی بردیم. و آن اینست که این تصمیمی کوچکی برای این آقا نیست. پس باید مرا دوست داشته باشد که حاضر است از خانه و علائق اش دل کنده و باینجا بیاید.
سپس رو به «مونا» گفت: تو اینطور فکر نمیکنی؟
«مونا» گفت: بله شاید من حاضر نباشم بخاطر کس دیگری همه چیز را رها کنم. شاید باید به این آقا اعتماد بیشتری داشته باشیم.
«مونا» و مادرش هر دو سکوت کرده و به فکر رفتند. بالاخره مادر مونا »گفت:
امروز مسائلی مطرح شد که پیش از این به ذهنم نیامده بود. اگر اشکالی ندارد من می خواستم چند جلسه ای خودم پیش شما بیایم و در مورد این سئوالات و مسائل جدیدی که برایم مطرح شده است بیشتر صحبت کنیم. نمی خواهم با عجله تصمیم بگیرم. چهره ی «مونا »باز شد و با خوشحالی به مادرش گفت: مام خیلی ایده ی خوبی است. «مونا» و مادرش یکدیگر را با مهربانی در آغوش گرفته و بوسیده و از در خارج شدند.