«انسان آینه تمام نمای کائنات است»
هیلیوم گاز ساکنی است که در مواد رادیو اکتیو و اتمسفر زمین یافت می شود. همین هیلیوم هم به هیدروژن تبدیل شده است. اتم هیدروژن در مدار خود یک الکترون دارد و هیلیوم دو الکترون. در طبیعت و جهان مادی عالم، یکصد و ده عنصر با هسته اتم خود یعنی پروتون و نوترون و الکترون ها در مدار هسته، کل عالم طبیعی و فیزیکی را می سازند و همین عناصر در روند تکاملی و جوهری خود که یک حرکت کیفی است موجوداتی با آگاهی مختلف پدید می آورند.
درک علمی عالم در نظریه های علمی دانش پژوهان نهفته است درک فلسفی و عرفانی و رمز گونه ی هستی را از راه علوم تجربی نمی توان دریافت و لذا به شهود و اشراق و شیوه های علم حضوری نیازمندیم.
با ذکر واژه ی چراغ، تاریکی از بین نمی رود و هیچ حقیقت باطنی از راه استدلال تجربه نمی شود.
علم حضوری و شیوه ی شهودی بازتابی از فلسفه ی وحدت وجودی و یکی شدن عالم و معلوم است. آنچنان که حافظ می گوید
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
که در اینجا هستی پیاله و رخ یار جلوه ی حقیقت ناب در پیاله است.
اگر فیلسوف به دنیا بصورت یک نظم هوشمند می نگرد، که درک این هوشمندی هدف اوست، و اگر دانشمند سعی در کشف قوانین و علت پدیده های طبیعی دارد عارف و جوینده ی وحدت و عاشق این هستی است و جویای وصال.
دانش رسمی بر این باور است که انسان حدود یک میلیون سال پیش یعنی در دوران چهارم زمین شناسی پا به عرصه وجود گذاشت ولی کیهان پانز ده میلیارد سال با انفجار بزرگ اولیه بوجود آمده است. سئوال این است که یک هستی پانزده میلیارد ساله با انسان یک میلیون ساله چگونه رابطه ای دارد. (انسان دو پای امروزی فقط 60 هزار ساله است). از این ساده تر نمی شود گفت که تمام سلول های بدن انسان به صورت یک مجموعه ی مؤزون با هم همکاری دارند و DNA و RNA کرموزموهای خصوصیات ارثی را منتقل می کنند. پرتوهای کیهانی و انرژی فضا با یک کُد انرژی های زمینی را به سلول زنده تبدیل می کند و حیات انسان مستقیماً نتیجه ی نیروها و پرتوهای کیانی است. علما می گویند اگر ما قادر باشیم جعبه ای اختراع کنیم که تمام امواج کیهانی را مسدود کند و سلول انسانی یا DNA را در آن جعبه بگذاریم به موجودی زنده تبدیل نمی شود.
ولی اختراع چنین جعبه ای محال است. چون ذرات نوترینو از ضخامت یک میلیارد کیلو متر سرب عبور می کند.
به زبان ژنیتکی، پیوستگی کوانتومی موجود در سطح DNA نیروی اساسی حیاط است، همان عاملی که در نمونه ی «خود سازمان دهنده»، از هرج و مرج نظم و از نیستی حیات بوجود می آورد.
بنابراین نادرست نیست اگر بگوئیم که ریشه ی حیات، و هوشیاری از حیات که همان آگاهی است، در رابطه ی میان دو ذره و قابلیت ذاتی آنها در پیوستن به یکدیگر به طریق جاذبه و کنش نهفته است.
این کشش و جذبه یا قابلیت پیوستن و ارتباط را می توان علت و اصل مفهومی نامید که راز همه ی اعصار بوده و هست. چیزی که عصب شناسی رفتار بر اساس مشاهدات علمی مدرن آنرا «USNES» یا تجربه ی «مائي» نامیده است و عرفان وحدت و عشق می خواند.
از اینجاست که بحثی عمیق و گفتمانی جدی بین روانشناسی علمی و انسان شناسی عرفانی پیش می آید. بحثی که یا با دقت و تواظع و خلوص، تصویری همه جانبه تر از انسان پیش روی او می گذارد و یا با تعصب و کم دانی در اثبات درستی یکی، دست یافت های پر ارزش دیگری را نادیده می گیرد و تکه تکه هایی از اطلاعات را برای «کلیتی» که هنوز کاملاً شناخته نشده است بصورت تعریفی نهائی می پذیرد.
روانشناسی جدید بر چهار محور بنیادی، فرهنگ مطالعه ی انسان را سامان بخشیده است.
ابتدا فرهنگ تفرد و استقلالی که به طریق دل کندن و بریدن یا Detachment صورت می پذیرد و فروید قوی ترین سخن گوی آنست. سپس فرهنگ هم آهنگ و بهجت انگیز انسان متعالی و یکپارچه با خویشتن و جهانی که او را احاطه کرده است. و سخن گوی این فرهنگ کارل گوستاو یونگ می باشد.
نظریه ی سومی که بر محوری دیگر شکل گرفته است به اسکیز، رفتارگرای معروف تعلق دارد و به فرهنگ کنترل رفتار شهرت یافته است.
آخرین فرهنگ حاکم بر روانشناسی مدرن به فرهنگ «Care» یا انسان محور شهرت یافته که علاوه بر روانشناسی انسان گرا، بخصوص کوهات و اریکسون را سخن گویان اصلی این فرهنگ می شمارند.
شاید تعریف واژه ی فرهنگ نیز برای درک مطلب ضروری باشد. فرهنگ یعنی مجموعه ی سمبول های و فرم هایی که گروه یا جمعی را به سوی رفتارهای جمعی و اصول زیست مشترک می کشاند.
ویلیام دلتای فیلسوف آلمانی می گوید:
«عالمی که به مطالعه ی انسان و آنچه معنای زندگی اوست می نشیند، عالم طبیعت شناسی که در جستجوی یافتن رابطه ی علت و معلول و توجیه و پیش بینی و کنترل دادهاست، همکار واقعی نیستند، و لذا شیوه ها و متدهای کارشان نیز ضرورتاً یکی نیست.»
عالم طبیعت شناس و تجربی با پدیده و داده هایی که به کنترل و سنجش در می آیند کار دارد. در حالی که روانشناسی بالینی جائی میانه ی روانشناسی تجربی که بخش مطالعات قابل کنترل و پیش بینی را بر عهده دارد و عالم الهیات که به تجربیات فراسوئی، معنا گرائی، تحلیل الگوها، قصه ها و اعتماد بر ذات تغییر پذیر و والا گرای انسان قرار می گیرد.
«ایان باربور» می گوید: «اگر ما بگوئیم که اهل الهیات و اهل علم دو زبان متفاوت و اهدافی کاملاً متفاوت را دنبال می کنند تعارض بین این دو جمع حل شده است. زیرا زبان علم، زبان پیش بینی - کنترل اثبات و راز گشائی از قوانین طبیعت است و در میدانی محدود به بررسی داده ها می نشیند. در حالی که زبان الهیات - تعهد مندی فردی - تعهد اخلاقی - جهت یابی وجودی است و منظر وسیع بی نهایت را در نظر می گیرد.
اگر بگوئیم راوانشناسی علمی فقط با آن بخش از وجود انسان سر و کار دارد که قابل سنجش و کنترل و پیش بینی است، همزمان اعتراف کرده ایم که روانشناسی به مسائلی مانند معنای زندگی و ارتباط انسان در هستی، عشق فراسوی، ایمان و معنویت، کاری ندارد در حالی که به قول Don Cooper روانشناسی چه خود قبول داشته باشد و چه نه، با تمام توجهی که به جنبه های علمی این رشته بسیار پیچیده دارد، در عمل و روبروئی با یک انسان و شناخت دقیق او، به میدانی بس وسیع تر وارد می شود که بیشتر میدان علوم الهی است. مانند اخلاق، معنا جوئی و درک موقعیت انسان در جهان نا پایدار و روبروئی با پدیده ی مرگ.
در اینجاست که عالم الهی، حق دارد و مجاز است که به روانشناسی بگوید که از میدان مباحثه علمی خود خارج شده اید.
کوپر، این حرف را در زمانی مطرح می کند که فرهنگ حاکم بر دنیای روانشناسی فرهنگ Care و دلبستگی و Attachment و نقش دلبستگی های امن در سلامت روان حرف آخر را می زند.
خود روانشناسان بالینی با آگاهی از اطلاعات عصب شناسی رفتار، به این واقعیت دست یافته اند که راه نفوذ در ذهن انسان آزرده، درک دقیق و احساس آزردگی های اوست و از طریق این همدلی او التیام می یابد.
اگر ما به بهانه ی علمی اندیشیدن و عالمانه عمل کردن و عینیت گرائی مطلق به مطالعه انسان بنشینیم و جنبه های ذهن گرایانه ی وجود انسان را وارد معادله ی مطالعه او نکنیم، بنام علم زدگی پوچی، خود پرستی، مصرف گرائی و یأس و فردیت غیر انسانی را به انسانی که فقط تکه تکه مورد مطالعه و بررسی ماست، هدیه کرده ایم. و در عوض حوادث، ایده ها، و پدیده هایی که گاه بیان ناپذیر نیز هستند از او گرفته ایم. چیزی که فرا زمان و فرا مکان در ذهنیت تاریخ انسان اثر گذاشته است و به رفتارهای او شکل بخشیده و بخشی از خود آگاهی و وجدان بشری امروز ماست.
انسانی که بدلیل ساختمان فیزیکی و شیمیایی خود در ارتباط کامل با این جهان است و در ارتباط هم آهنگ و موزون با هستی، احساس تعلق و دلبندی امن می کند و عشق به خویشتن و فراسوی خویشتن را تجربه می کند، باید بصورت یک کل و کلی مجذوب تمام جنبه های هستی و ذهنیت تاریخی، مورد مطالعه قرار داد و در اینجاست که نگاه و ساختار فکری مولانا جلال الدین بلخی، دستگاه پیچیده و فراگیری در شناخت انسان، به جهانیان هدیه می کند.
مولانا هدف غائی بشریت را به وحدت رسیدن با هستی و خالق هستی از راه عشق می داند و فضیلت را نه غایت، بلکه وسیله ای برای نیل به غایت می شمارد. و از این روست که شعر او بر ایده ی استعلائی وحدت استوار است که او آن را از موضع اخلاقی و نه متا فیزیکی استنتاج می کند.
مولانا، هستی آدمی را بر مدار عشق می شناسد و لذا باور دارد که عشق نیروی محرکه و توان و جوهر آفرینش است و هستی بر مدار عشق می چرخد.
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
در دستگاه فکری مولانا خود پرستی ریشه ی بیماری های روحی و علت تنها شدن او در جهان ارتباطی است.