وجوه اشتراک بلوغ عاطفی در روانشناسی و عرفان
یکی از منظم ترین تئوریهای موجود در زمینه تولد، رشد روانی -عاطفی، کودک انسان
متعلق به خانم «مارگریت مالر»است. او در دو جلد کتاب قطورش تحت عنوان «تولد روانی
کودک انسان» به توضیح مراحل پیچیده ی «تولد روانی انسان» می پردازد. فشرده ی مطلب
او را تا آنجا که به بحث ما مربوط است اینگونه خلاصه می کنم:
«تولد روانی کودک، همزمان با تولد جسمانی او نیست. اگر تولد جسمی کودک در جدایی از رحم مادر و بریدن بند ناف آغاز می شود، تولد روانی او طی حدود پنج سال و طی چندین مرحله انجام می پذیرد که هر مرحله با علایمی مشخص می شود و در رابطه با مادر صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با «خود شیفتگی» کامل به دنیا می آید. حدود یکماه اول عمر، تمام انرژی روانی، صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک کودک می شود و کودک در «خود محوری» و خود شیفتگی» کامل روزگار می گذراند. نام این دوره«آوتیزم» است که در جعبه ی اول ملاحظه می کنید. در پایان یک ماهگی، کودک نوعی زندگی «همزیگرایانه» را با مادر آغاز می کند که در این دوران به مصداق شعر:
«بسکه با جان و تنم آمیختی
کس نداند این تو هستی یا منم».
کودک جدایی و دوگانگی خود را با مادر تجربه نمی کند و این دوران خوش و راحت و بهشتِ فراهم، شش ماه به طول می انجامد. در طول این دوران کودک به شیوه ای «خودشیفته» از مادر که او را بخشی از خود می پنداشته است استفاده می کند، (مادر هم برای رشد سلامت کودک باید به این امر تن در دهد و نیازهای خود شیفته ی کودک را برآورده سازد تا این نیاز به دنبال برآورده شدن، مرتفع گردد و کودک دچار ضربه و توقف در این دوره نشود.) نام این دوره «همزیگری یا همبودی»در جعبه ی دوم جدول است.
از حدود هفت ماهگی، دوران واقع بینی کودک آغاز می شود و متأسفانه اولین پدیده ای که روبروی کودک قرار می گیرد، پدیده ی دردناک جدایی او از مادر و دو بینی خود با اوست. ویژگی روانی این دوره، «اضطراب جدایی» نام دارد. کودک هفت ماهه از یک طرف در فشار تکاملی خود برای جدایی و از سوی دیگر در ترس و اضطراب از جدا شدن از نیمه ی قدرتمند خود (مادر) قرار دارد. کودک از یکسو استقلال می طلبد و از دیگر سو از همین استقلال وحشت دارد و ترک وابستگی برایش سخت دردناک است.
تضادهای این دوره، چنانچه کودک از مادری مهربان و فهمیده که او را و اوضاع درونی اش را درک می کند، برخوردار باشد، طی می شود و کودک موجودیت نوپایی که لرزان و نا مطمئن است پیدا می کند. تا ماههای بعد این استقلال نو بصورت خود رأیی های افراطی یا «منم! منم!» های چشمگیر ظاهر می شود.
مرحله بعدی که روانکاوی، آن را مرحله بازسازی ارتباطی نام می گذارد، دوره ای است که «تورم نفس» و «خود شیفتگی» کودکانه باید فروکش کند و مرز بندی های کودک شکل بگیرد. کودک از طریق احترام دیدن، احترام گذاشتن را یاد بگیرد و بیاموزد که نه تنها او بلکه دیگران هم در این دنیا وجود دارند و مرزهای آنها هم محترم شمردنی است. در آغاز این دوره، دیدن تفاوت و دیدن مانع برای کودک، نه شنیدن او از اطرافیان، بسیار دردناک است. کودک ابتدا با استفاده از مکانیسم دفاعی «انکار» آنچه را که دوست ندارد منکر می شود و یا در درون خود نابود می کند. ولی اگر مرحله ی رشد درست طی شود، این دوره هم سپری می گردد و کودک لزومی به ادامه کاربرد مکانیسم انکار و سرکوبی پیدا نمی کند.
چگونگی گذر از مراحل فوق، تعیین کننده ی نوع شخصیت کودک در بزرگسالی است. در این چهار پنج ساله اول عمر، کودکی که از شرایط خوب مراقبت و پرورش برخوردار باشد، بتدیج از موجودی متکی و همزی گرا و از موجودی خود شیفته و خود محور که به دنیا به صورت اشیایی که خلق شده اند تا نیازهای او را برآورده کنند می نگرد، به موجودی مستقل و ملاحظه کار و علاقمند به احساسات و نیازهای خود و دیگران، تبدیل می شود. موجودی واقع بین که هم خود حق دارد، آن گونه که می خواهد باشد، و هم برای دیگران این حق را قائل است.
در این مرحله که حدود چهار پنج سالگی فرم گیری آن صورت می گیرد، بنیاد اولیه تولد روانی یک انسان که به سمت فردیت و بلوغ می رود، ریخته شده است. کودک انسان با ورود به مدرسه و محیط اجتماعی وسیع تر از خانه، مرتب در بده بستانهای عاطفی و رفتاری، شیوه ی سالم مرز بندی و صمیمیت و نزدیکی را از طریق آزمایش و خطا می آموزد و اگر میزان فعالیت و معاشرت های اجتماعی او و خانواده اش هم کافی و هم سلامت باشند با حرمت ذات و اعتماد بنفس وارد دوران بلوغ می شود.
در دوران بلوغ یک واگرائی و بازگشت دوباره به دوران خود محوری کودکانه آغاز می شود که ناشی از اضطراب و تشویش دوران گذر از خردسالی به بزرگسالی است. تغییرات هورمونی هم مغز را در فعالیت های با ثبات خود چندان یاری نمی کنند. این دوران گذر حدوداً چهار تا پنج سال طول می کشد و بالاخره نوجوان در اولین مرحله ی بزرگسالی احساس مسئولیت آینده سازی و برنامه ریزی برای جدائی از خانواده اولیه خود و تشکیل خانواده ای مستقل را تجربه می کند. اگر زندگی نوجوانی در حد معقول سالم و بدون ضربه های شدید عاطفی، طی شده باشد، نوجوان به مرحله ی رشد اخلاقی دور از ترس و وحشت نیز پا گذاشته است.
با این فرم و بنیه ی عاطفی، بزرگسالی جوان، دورانی از حیات عاطفی را که به محور گزینش جفت و تجربه ی عاشقانه دور می زند آغاز می نماید و هر قدر سلامت تر رشد کرده باشد در این جفت وجوئی موفق تر است.
از دیدگاه روانکاوی غرب، اگر فردی وارد مطب من شد و گفت که او در کار و حرفه موفق است، خانواده ی خوبی دارد، عشق و دلبستگی را تجربه می کند، با دیگران مهربان است و حد و مرز حرمت خویش و حرمت دیگران را می شناسد و گرفتار هیچگونه اختلال عاطفی و رفتاری نیست.از طبیعت و زیبائی های زندگی لذت می برد، اولین سئوال من از او این خواهد بود که چرا به رونشناس مراجعه کرده ای؟
زیرا هدف خدمات روانشناسی، رساندن فرد به همین جائی است که تو قرار داری.
حالا به جدول بر می گردیم و فرد فوق را در خانه (4) جدول قرار می دهیم و می گوئیم نمونه ی انسانی بالغ و سلامت است.
از اینجا من باید به خانه ی (5) جدول اشاره کنم که در واقع از میدان روانکاوی بیرون و در میدان هستی شناسی عرفانی قرار می گیرد. و این بیان، سر آن ندارد که بگوید روانکاوی غرب متوجه انسان فراسو از خود و انسان رو به کمال نیست. زیرا حداقل برای نگارنده ی این مطلب که افتخار شاگری پاره ای از پرچم داران روانشناسی انسانی را داشته است این اغماض غیر قابل بخشایش می نماید.
لذا اگر تفکیک و تمیزی در مقایسه ی این دو نظام انسان سازی، یعنی روانشناسی و روانکاوی غرب و عرفان صورت می گیرد، بیشتر برای شیوه های موازی ولی متفاوت و بخصوص شناخت حد و مرز هر مُدل انسان شناسی است.
بگذارید گام به گام و روشن با هم گفتگو کنیم.
1- همان گونه که مشاهده کردید، در روانشناسی، تولد روانی انسان همزمان با تولد جسمانی او نیست. بلکه در پنج سال اول عمر و پس از گذر از مراحل مشخص، روان انسان متولد می شود. روان انسان تولدی دارد - مراحل عبوری دارد - شرایط بلوغی دارد - بیماری دارد و سلامتی دارد در عرفان نیز «دل» همان گوشت صنوبری شکل، جای گرفته در قفسه سینه نیست. بلکه «دل» جایگاه تجربیات حسی و عاطفی است و دل مانند روان انسان تولدی دارد - کودکی دارد - بلوغی دارد - سلامتی دارد و بیماری دارد. (نیست هیچ بیماری چو بیماری دل)
اگر به واژگان فارسی توجه کنید تمام تجربیات عاطفی - حسی انسان در فارسی با پیشوند یا پسوند دل همراه است. دلبسته، دل گرفته، دلواپس، دلکش، دلبر، دلزده، دلسرد، دلداده، دلمرده، دل زنده، و... پس خیلی بیراهه نرفته ایم اگر بگوئیم تجربیات حسی-عاطفی شخصی از دوران اولیه عمر هم حیات روانی او را تشکیل می دهند و هم ویژگیهای «دل» او را.
موضوع دیگری که می تواند وجه اشتراک عرفان قدیم و روانشناسی جدید را نشان بدهد، مسئله تدریجی و تجربی بودن تولد روان و تولد دل یا سلامت روان و سلامت دل است.
و اما وجه افتراق یا تفاوت بین روانکاوی غرب و عرفان شرق در کجاست؟ در روانکاوی غرب انسان سلامت و به بلوغ رسیده که استقلال دارد و مرزبندیهای سلامت را می شناسد و مشکلی در ارتباط با دیگران تجربه نمی کند و فعال و موفق و شاداب است، کارش با روانشناس تمام شده است.
اما عرفان برای این انسان سالم و با تمام ویژگی های ذکر شده در فوق، تازه نقشه ی راهی برای چالش های بعدی او در زندگی ارائه می دهد.
نقشه عارف و دلیر راه گسترش دل و تعالی برای انسان سالم و عادی اینست که پس از استقلال و انفراد و پس از تولد دل، به گسترش این دل بپردازد. این مهم جز از طریق «فنای» خود یا نفس میسر نیست. ولی این «فنا» نه اجباری و ناچاری، بلکه انتخابی و بهجت انگیز است. چرا که تجربه عشق به معنای واقعی و حقیقی آن جز از این طریق میسر نیست. که:
یک قدم بر فرق خود نِه یک قدم در کوی دوست
خانه پنجم که وصل و خود آگاهی است گام نخست، آگاه بودی از این حقیقت عرفانی است که انسان خود را ذره ای در چرخه هستی ببیند ولی در ارتباط با تمام هستی .
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر به ورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان - حافظ
این راه بسیار دشوار و بقول عطار، هفت شهر و هفت وادی سلوک راهی دشوار و پُر بلائی نیز می تواند باشد. در این مسیر تجربیات متعـــدد وصل - فصل و به اصطلاح عصب شناسی علمی خوابیده که پر از درد و رنج است و بقول مولانا:
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد هر که بیرونی بود.
پس از این دشواری ها و راحت خویش را با اختیار و انتخاب برای راحت دیگران قربانی کردن به مراحل نهائی گسترش دل می رسیم که خانه ی هفتم در جدول است و ما با تمام هستی نوعی ارتباط و اتحاد و یکی شدن و همان وحدت وجود و موجود را تجربه می کنیم. فرق خانه اول یا ( من جهانی اُتیستیک) و خانه ی آخر یا من جهانی مجدد با هستی فقط در عنصر «آگاهی» است. جالب است که در زبان چینی هم به پیر و اصل و هم به کودک هر دو لقب «ئوتسه» می دهند مانند «لائوتسه» یا «چا ئوتسه». گویا هم کودک رابطه ای با هستی دارد و هم پیر و اصل که در یکی ناآگاهانه و بی تلاش، حضور دارد و در دومی با تلاش و آگاهی.
در پایان آنچه دوست دارم از این نوشتار بسیار خلاصه شده و فشرده بیاد بسپارید اینستکه:
1- تلاش برای شناخت و تغییر انسان باندازه ی تاریخ بشر قدیمی است.
2- روانشناسی علمی و مدرن یک نظم صد و پنجاه ساله است، ولی انسان کنونی 60 میلیون سال از عمرش میگذرد.
3- در تمام دورانهای تاریخ، انسانهای دقیق و شوقمند با نظم فکری و هوشی، دنیای اطرف خود را بررسی کرده و به قوانینی و اصولی دست یافته اند.
4- علوم تجربی و مادی در جزء شناسی و با اصول استقرایی از جزء به کل رسیدن، درخشش های بسیاری در تاریخ بشر کسب و به ثبت رسانده است.
5- شیوه ی علوم مادی و تجربی به شناخت جنبه هایی از رفتار و وجود و عواطف انسان کمک های بسیاری کرده است. ولی شناخت بتمامه انسان فقط از طریق جزء شناسی، ممکن نیست و پاره ای از ابعاد وجودی انسان غیر قابل پیش بینی است.
آخرین نظریه در روانشناسی و شناخت انسان تداوم نظریه ی هرج و مرج و غیر قابل کنترل کامل است که از علم فیزیک وارد میدان روانشناسی شده.
6- دیدگاه انسان شناسی عرفانی برای دل انسان افقی بس وسیع تر از شادمانی فردی قائل است و لذا دیدگاهی غایت گرایانه دارد.
«تولد روانی کودک، همزمان با تولد جسمانی او نیست. اگر تولد جسمی کودک در جدایی از رحم مادر و بریدن بند ناف آغاز می شود، تولد روانی او طی حدود پنج سال و طی چندین مرحله انجام می پذیرد که هر مرحله با علایمی مشخص می شود و در رابطه با مادر صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با «خود شیفتگی» کامل به دنیا می آید. حدود یکماه اول عمر، تمام انرژی روانی، صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک کودک می شود و کودک در «خود محوری» و خود شیفتگی» کامل روزگار می گذراند. نام این دوره«آوتیزم» است که در جعبه ی اول ملاحظه می کنید. در پایان یک ماهگی، کودک نوعی زندگی «همزیگرایانه» را با مادر آغاز می کند که در این دوران به مصداق شعر:
«بسکه با جان و تنم آمیختی
کس نداند این تو هستی یا منم».
کودک جدایی و دوگانگی خود را با مادر تجربه نمی کند و این دوران خوش و راحت و بهشتِ فراهم، شش ماه به طول می انجامد. در طول این دوران کودک به شیوه ای «خودشیفته» از مادر که او را بخشی از خود می پنداشته است استفاده می کند، (مادر هم برای رشد سلامت کودک باید به این امر تن در دهد و نیازهای خود شیفته ی کودک را برآورده سازد تا این نیاز به دنبال برآورده شدن، مرتفع گردد و کودک دچار ضربه و توقف در این دوره نشود.) نام این دوره «همزیگری یا همبودی»در جعبه ی دوم جدول است.
از حدود هفت ماهگی، دوران واقع بینی کودک آغاز می شود و متأسفانه اولین پدیده ای که روبروی کودک قرار می گیرد، پدیده ی دردناک جدایی او از مادر و دو بینی خود با اوست. ویژگی روانی این دوره، «اضطراب جدایی» نام دارد. کودک هفت ماهه از یک طرف در فشار تکاملی خود برای جدایی و از سوی دیگر در ترس و اضطراب از جدا شدن از نیمه ی قدرتمند خود (مادر) قرار دارد. کودک از یکسو استقلال می طلبد و از دیگر سو از همین استقلال وحشت دارد و ترک وابستگی برایش سخت دردناک است.
تضادهای این دوره، چنانچه کودک از مادری مهربان و فهمیده که او را و اوضاع درونی اش را درک می کند، برخوردار باشد، طی می شود و کودک موجودیت نوپایی که لرزان و نا مطمئن است پیدا می کند. تا ماههای بعد این استقلال نو بصورت خود رأیی های افراطی یا «منم! منم!» های چشمگیر ظاهر می شود.
مرحله بعدی که روانکاوی، آن را مرحله بازسازی ارتباطی نام می گذارد، دوره ای است که «تورم نفس» و «خود شیفتگی» کودکانه باید فروکش کند و مرز بندی های کودک شکل بگیرد. کودک از طریق احترام دیدن، احترام گذاشتن را یاد بگیرد و بیاموزد که نه تنها او بلکه دیگران هم در این دنیا وجود دارند و مرزهای آنها هم محترم شمردنی است. در آغاز این دوره، دیدن تفاوت و دیدن مانع برای کودک، نه شنیدن او از اطرافیان، بسیار دردناک است. کودک ابتدا با استفاده از مکانیسم دفاعی «انکار» آنچه را که دوست ندارد منکر می شود و یا در درون خود نابود می کند. ولی اگر مرحله ی رشد درست طی شود، این دوره هم سپری می گردد و کودک لزومی به ادامه کاربرد مکانیسم انکار و سرکوبی پیدا نمی کند.
چگونگی گذر از مراحل فوق، تعیین کننده ی نوع شخصیت کودک در بزرگسالی است. در این چهار پنج ساله اول عمر، کودکی که از شرایط خوب مراقبت و پرورش برخوردار باشد، بتدیج از موجودی متکی و همزی گرا و از موجودی خود شیفته و خود محور که به دنیا به صورت اشیایی که خلق شده اند تا نیازهای او را برآورده کنند می نگرد، به موجودی مستقل و ملاحظه کار و علاقمند به احساسات و نیازهای خود و دیگران، تبدیل می شود. موجودی واقع بین که هم خود حق دارد، آن گونه که می خواهد باشد، و هم برای دیگران این حق را قائل است.
در این مرحله که حدود چهار پنج سالگی فرم گیری آن صورت می گیرد، بنیاد اولیه تولد روانی یک انسان که به سمت فردیت و بلوغ می رود، ریخته شده است. کودک انسان با ورود به مدرسه و محیط اجتماعی وسیع تر از خانه، مرتب در بده بستانهای عاطفی و رفتاری، شیوه ی سالم مرز بندی و صمیمیت و نزدیکی را از طریق آزمایش و خطا می آموزد و اگر میزان فعالیت و معاشرت های اجتماعی او و خانواده اش هم کافی و هم سلامت باشند با حرمت ذات و اعتماد بنفس وارد دوران بلوغ می شود.
در دوران بلوغ یک واگرائی و بازگشت دوباره به دوران خود محوری کودکانه آغاز می شود که ناشی از اضطراب و تشویش دوران گذر از خردسالی به بزرگسالی است. تغییرات هورمونی هم مغز را در فعالیت های با ثبات خود چندان یاری نمی کنند. این دوران گذر حدوداً چهار تا پنج سال طول می کشد و بالاخره نوجوان در اولین مرحله ی بزرگسالی احساس مسئولیت آینده سازی و برنامه ریزی برای جدائی از خانواده اولیه خود و تشکیل خانواده ای مستقل را تجربه می کند. اگر زندگی نوجوانی در حد معقول سالم و بدون ضربه های شدید عاطفی، طی شده باشد، نوجوان به مرحله ی رشد اخلاقی دور از ترس و وحشت نیز پا گذاشته است.
با این فرم و بنیه ی عاطفی، بزرگسالی جوان، دورانی از حیات عاطفی را که به محور گزینش جفت و تجربه ی عاشقانه دور می زند آغاز می نماید و هر قدر سلامت تر رشد کرده باشد در این جفت وجوئی موفق تر است.
از دیدگاه روانکاوی غرب، اگر فردی وارد مطب من شد و گفت که او در کار و حرفه موفق است، خانواده ی خوبی دارد، عشق و دلبستگی را تجربه می کند، با دیگران مهربان است و حد و مرز حرمت خویش و حرمت دیگران را می شناسد و گرفتار هیچگونه اختلال عاطفی و رفتاری نیست.از طبیعت و زیبائی های زندگی لذت می برد، اولین سئوال من از او این خواهد بود که چرا به رونشناس مراجعه کرده ای؟
زیرا هدف خدمات روانشناسی، رساندن فرد به همین جائی است که تو قرار داری.
حالا به جدول بر می گردیم و فرد فوق را در خانه (4) جدول قرار می دهیم و می گوئیم نمونه ی انسانی بالغ و سلامت است.
از اینجا من باید به خانه ی (5) جدول اشاره کنم که در واقع از میدان روانکاوی بیرون و در میدان هستی شناسی عرفانی قرار می گیرد. و این بیان، سر آن ندارد که بگوید روانکاوی غرب متوجه انسان فراسو از خود و انسان رو به کمال نیست. زیرا حداقل برای نگارنده ی این مطلب که افتخار شاگری پاره ای از پرچم داران روانشناسی انسانی را داشته است این اغماض غیر قابل بخشایش می نماید.
لذا اگر تفکیک و تمیزی در مقایسه ی این دو نظام انسان سازی، یعنی روانشناسی و روانکاوی غرب و عرفان صورت می گیرد، بیشتر برای شیوه های موازی ولی متفاوت و بخصوص شناخت حد و مرز هر مُدل انسان شناسی است.
بگذارید گام به گام و روشن با هم گفتگو کنیم.
1- همان گونه که مشاهده کردید، در روانشناسی، تولد روانی انسان همزمان با تولد جسمانی او نیست. بلکه در پنج سال اول عمر و پس از گذر از مراحل مشخص، روان انسان متولد می شود. روان انسان تولدی دارد - مراحل عبوری دارد - شرایط بلوغی دارد - بیماری دارد و سلامتی دارد در عرفان نیز «دل» همان گوشت صنوبری شکل، جای گرفته در قفسه سینه نیست. بلکه «دل» جایگاه تجربیات حسی و عاطفی است و دل مانند روان انسان تولدی دارد - کودکی دارد - بلوغی دارد - سلامتی دارد و بیماری دارد. (نیست هیچ بیماری چو بیماری دل)
اگر به واژگان فارسی توجه کنید تمام تجربیات عاطفی - حسی انسان در فارسی با پیشوند یا پسوند دل همراه است. دلبسته، دل گرفته، دلواپس، دلکش، دلبر، دلزده، دلسرد، دلداده، دلمرده، دل زنده، و... پس خیلی بیراهه نرفته ایم اگر بگوئیم تجربیات حسی-عاطفی شخصی از دوران اولیه عمر هم حیات روانی او را تشکیل می دهند و هم ویژگیهای «دل» او را.
موضوع دیگری که می تواند وجه اشتراک عرفان قدیم و روانشناسی جدید را نشان بدهد، مسئله تدریجی و تجربی بودن تولد روان و تولد دل یا سلامت روان و سلامت دل است.
و اما وجه افتراق یا تفاوت بین روانکاوی غرب و عرفان شرق در کجاست؟ در روانکاوی غرب انسان سلامت و به بلوغ رسیده که استقلال دارد و مرزبندیهای سلامت را می شناسد و مشکلی در ارتباط با دیگران تجربه نمی کند و فعال و موفق و شاداب است، کارش با روانشناس تمام شده است.
اما عرفان برای این انسان سالم و با تمام ویژگی های ذکر شده در فوق، تازه نقشه ی راهی برای چالش های بعدی او در زندگی ارائه می دهد.
نقشه عارف و دلیر راه گسترش دل و تعالی برای انسان سالم و عادی اینست که پس از استقلال و انفراد و پس از تولد دل، به گسترش این دل بپردازد. این مهم جز از طریق «فنای» خود یا نفس میسر نیست. ولی این «فنا» نه اجباری و ناچاری، بلکه انتخابی و بهجت انگیز است. چرا که تجربه عشق به معنای واقعی و حقیقی آن جز از این طریق میسر نیست. که:
یک قدم بر فرق خود نِه یک قدم در کوی دوست
خانه پنجم که وصل و خود آگاهی است گام نخست، آگاه بودی از این حقیقت عرفانی است که انسان خود را ذره ای در چرخه هستی ببیند ولی در ارتباط با تمام هستی .
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر به ورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان - حافظ
این راه بسیار دشوار و بقول عطار، هفت شهر و هفت وادی سلوک راهی دشوار و پُر بلائی نیز می تواند باشد. در این مسیر تجربیات متعـــدد وصل - فصل و به اصطلاح عصب شناسی علمی خوابیده که پر از درد و رنج است و بقول مولانا:
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد هر که بیرونی بود.
پس از این دشواری ها و راحت خویش را با اختیار و انتخاب برای راحت دیگران قربانی کردن به مراحل نهائی گسترش دل می رسیم که خانه ی هفتم در جدول است و ما با تمام هستی نوعی ارتباط و اتحاد و یکی شدن و همان وحدت وجود و موجود را تجربه می کنیم. فرق خانه اول یا ( من جهانی اُتیستیک) و خانه ی آخر یا من جهانی مجدد با هستی فقط در عنصر «آگاهی» است. جالب است که در زبان چینی هم به پیر و اصل و هم به کودک هر دو لقب «ئوتسه» می دهند مانند «لائوتسه» یا «چا ئوتسه». گویا هم کودک رابطه ای با هستی دارد و هم پیر و اصل که در یکی ناآگاهانه و بی تلاش، حضور دارد و در دومی با تلاش و آگاهی.
در پایان آنچه دوست دارم از این نوشتار بسیار خلاصه شده و فشرده بیاد بسپارید اینستکه:
1- تلاش برای شناخت و تغییر انسان باندازه ی تاریخ بشر قدیمی است.
2- روانشناسی علمی و مدرن یک نظم صد و پنجاه ساله است، ولی انسان کنونی 60 میلیون سال از عمرش میگذرد.
3- در تمام دورانهای تاریخ، انسانهای دقیق و شوقمند با نظم فکری و هوشی، دنیای اطرف خود را بررسی کرده و به قوانینی و اصولی دست یافته اند.
4- علوم تجربی و مادی در جزء شناسی و با اصول استقرایی از جزء به کل رسیدن، درخشش های بسیاری در تاریخ بشر کسب و به ثبت رسانده است.
5- شیوه ی علوم مادی و تجربی به شناخت جنبه هایی از رفتار و وجود و عواطف انسان کمک های بسیاری کرده است. ولی شناخت بتمامه انسان فقط از طریق جزء شناسی، ممکن نیست و پاره ای از ابعاد وجودی انسان غیر قابل پیش بینی است.
آخرین نظریه در روانشناسی و شناخت انسان تداوم نظریه ی هرج و مرج و غیر قابل کنترل کامل است که از علم فیزیک وارد میدان روانشناسی شده.
6- دیدگاه انسان شناسی عرفانی برای دل انسان افقی بس وسیع تر از شادمانی فردی قائل است و لذا دیدگاهی غایت گرایانه دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۹ ساعت توسط دکتر
|