رابطه، سرچشمه دردها و درمان ها - بخش چهارم
گاتمن در ادامه ی بحث خود مربوط به خواسته های طرفین یک رابطه، به این نکته مهم اشاره می کند که خواسته های ما همیشه مستقیم، آشکار و به زبان ساده بر زبان ما نمی آیند، بلکه ما از نشانه ها و شیوه های مختلف در بیان نیاز ها و خواسته های خود استفاده می کنیم.
اما انتظار ما از دیگران بخصوص آنها که بما نزدیکتر هستند، نوعی رمز خوانی و از غیب گویی خواسته های درونی ماست. این موضوع خود مشکلات بسیاری را در یک رابطه ایجاد می کند.
در زمانه ی بسیار شتابزده ی امروز، بخصوص در سرزمین هایی که انسان برای رسیدن به تمام کارها و فرصت اندکی برای امور دل دل دادگی دارد، احتیاج به واحد جدیدی برای یک روز داریم و نه 12 ساعت و نه 24 ساعت برای یک شبانه روز کافی نیست، گویا همگی ما گرفتار نوعی زیاد فعالی و عدم تمرکز هستیم که چون عمومیت دارد، این وضعیت زیستی را عادی تلقی می کنیم. استانداردهای زندگی بسیار فرق کرده، مسئولیتها خیلی جدی تر، خود را بر دوش ما سوار می کنند. مثلاً یک مادر و پدر جوان امروزی بین کار و فعالیت تخصصی برای بالا بردن سطح زندگی فرزندان خود و فراهم کردن امکاناتی که می تواند در دسترس باشد ولی احتیاج به پول و هزینه ای گزاف دارد، اصول جدید فرزند پروری که بصورت یک ضرورت و فن نوین درآمده است، رقابت در محل کار و بهنگام نگه داشتن اطلاعات و تخصص خود، مراقبت از اندام و سلامت جسمی و ورزش روزانه، معاشرت های اجتماعی که از ابزار موفقیت شغلی است، دائم دست و پا می زنند. اکثر والدین امروزی از نوع محرومیت خواب و استراحت، که بدنبال خود اضطراب و استرس و کج خلقی نیز بهمراه دارند در رنج هستند.
بسیاری از جوانهای امروزی از والدین ایرانی و سنتی خود سئوال می کنند، شما چطور پنج و شش و ده تا بچه بزرگ کردید، و پاسخ والدین این است که آنوقت ها زندگی اینقدر سخت نبود.
بعنوان مثال اکثر خانواده های متوسط فرزند خود را فقط وقتی بیمار می شد به دکتر می بردند، چک آپ سالیانه و یا نظافت منظم دندان ها، کلاسهای موسیقی و رقص و نقاشی و کاراته، جزء برنامه های روزمره بچه ها نبود. حتی جشن تولد برای بچه ها در نهایت یک کیک بود که بعد از شام خانوادگی، بریده می شد و دَنگ و فَنگ بیشتری نداشت. گاه من از بچه های هفت، هشت ساله می شنوم که امسال برای تولدم با فلان دوست و فلان گروه به مسافرت فلان جا خواهیم رفت و بیگمان برای این سفر، مادر و پدر از مدتها قبل برنامه ریخته اند و کلی هزینه کرده اند و باید از کار هم بزنند و همراه این فرماندهان مطلق زمانه ی ما به این سو و آنسو بروند.
امیدوارم اشتباه نکنید که من مخالف اهمیت گذاشتن به بچه ها و رشد و نمو آنها هستم. بر عکس من در میان جامعه ی ایرانی، افتخار این را دارم که اولین CD آموزشی کودک پروری به شیوه های نوین را تحت عنوان «الفبای بهداشت روان کودک» در سال 1993 در لوس آنجلس تهیه و پخش کردم. و جمله ای که پشت این نوارها نوشته بودم و آقای حیدری خطاط سرشناس برایم خطاطی کردند این بود: «این نوار را تقدیم می کنم به تمام آنهایی که با جرأت و صداقت در راه «شفای کودک درون» خود قدم بر می دارند و میراث شومی را که نخواسته به آنها رسیده است، ندانسته به نسل آینده منتقل نمی کنند. آنها قهرمانان و پیشگامانی هستند که جهان امروز ما سخت به آن محتاج است. به تمام کودکان ایران و به نیلوفر و همایون فرزندان خوبم که سنگینی بار کودک آسیب دیده درونی من بر دوش آنها بوده است.
این راه من است برای پوزش از آنها.»
انتشار این نوارها در زمانه خود تحولی بود در جامعه خارج از کشور زیرا محتوای این نوارها، چکیده ی دهها کتاب مربوط به استقلال و فردیت و رشد سلامت کودک انسان بود که شوق تهیه و انتشار این مطالب نیز ریشه در احساس گناهی داشت که من در ترک وطنم ایران داشتم. و مبارزه ی با استبداد را در استبداد زدایی از خانه و مدرسه و ایجاد فضای دموکراتیک در پرورش حرمت ذات و اعتماد بنفس نسلهای آینده ی سرزمینم ایران می دیدم و نه برداشتن و یا آوردن یک رهبر مستبد.
بهر حال سخن به درازا کشید. از مشغولیات سرسام آور انسان موفق امروزی و زمانی که برای او باقی می ماند تا به نیازهای «دلی» خود و یا زوجش بپردازد، حرف می زدم.
بقول ترانه ی زیبایی که زنده یاد هایده خوانده:
نه فرصت حکایتی
نه شکوه و شکایتی
نه شوق شاعرانه ای
نه ذوق عارفانه ای
قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد.
بله در چنین فضایی است که رابطه ها مثل ذرت در دستگاه «پوکنده» یکی یکی می پکنند و آمار طلاق و کودکان آزرده از این سرنوشت هر روز رو به فزونی است. در چنین شرایطی است که بقول فیلسوف معاصر آمریکا، «باک می نستر» «انسان برای خود تمدنی آفریده که برای دوباره انسانی زیستن باید بسیاری از آموخته های خود را فراموش کند.»
راز دل تو از نگاه تو خواندن، ذهنی آزاد و آرام و غیر مشوّش می خواهد. اینکه من بگویم «ف» و تو بخوانی «فرح زاد»، شش دُنگ حواس مرا می طلبد. در حالی که من شهروند جهان پر شتاب لحظه اند، آنقدر مشغول دل و مشوش پندارم که حرف دل ترا اگر به ساده ترین زبان و در مناسب ترین زمان به من نگویی نخواهم فهمید.
از این بدتر، اگر دست به ذهن خوانی نیز بزنم، بیشتر خراب کاری خواهم کرد، چون حرف دل را دلداده می داند و همدل، و من دل به هزار جای دیگر داده ام و ذهن در گرو هزار بیم سپرده. چنین موجودی تاریخ تولد ترا نیز در دل حک نکرده است و اگر برق رفت و کامپیوتر تقویمش کار نکرد و تاریخ ها جابجا شد بنده باید گرفتار یک گناه کبیره دیگر باشم.
راستی بر سر انسان امروز چه آمده است. بقول سهراب سپهری «امروز دل خوشی سیری چند؟» شاید طرح این مسائل اندکی توجه جلب کند و ما بگونه ای جدی زندگی عادتی را دوباره بینی کنیم.
شاید ترک بسیاری از عادتهای هرگز زیر سئوال نرفته، فرصتی بوجود بیآورد که بوی شب بو و نسیم فروردین و طعم یک شاخه ی ریحان و صدای یک پرنده ی سرمست را آنگونه تجربه کنیم که اجدادمان می کردند و می سرودند:
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گُل و جام باده را خندان یافت
آمد بزبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت.
«خیام»
بهر حال آشوبهای زندگی امروزی یک پی آمد طبیعی زمانه ی شتاب زده و سخت مادی شده ی امروز است. وقتی برای احساس خود و یا احساس آنها که در کنارمان هستند، باقی نمانده است و این تنگ وقتی چیزی جز تنها افتادگی دل را بهمراه ندارد.
چه باید کرد؟
حافظ می گوید:
از خلاف آمد عادت به طلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم.
کسب جمعّیت را به دل آرام میتوان تشبیه کرد که در گرو ترک عادت و زندگی عادتی است.
گورجیف روسی می گوید: انسان مکانیکی و گرفتار روزمره گی هرگز پاسخی برای آنچه می کند و آنچه نمی کند ندارد.
او سفری بی نقشه ی راه و طی طریقی بدون هدف را برگزیده که چیزی جز گم شدگی و خستگی بهمراه ندارد.
برای آگاهانه زیستن باید بیرون از قالب عادات حرکت کرد. باید لحظه به لحظه بیدار بود. باید رابطه ای بین اجزاء بدن و ماهیچه ها که مانند بدن یک کالسکه اند، با احساس که مانند تسمه ای عواطف را به کالسکه نصب می کند و دو اسب وحشی عاطفه که کالسکه را می رانند و سورچی که در حکم عقل به کالسکه سمت و سوی حرکت می دهد، رابطه ای باشد تا این حرکت انجام گیرد.
اما متأسفانه سورچی ما (عقل) دائم از شراب قدرت و شهرت و ثروت، مست است و برای بدست آوردن بیشتر آن اسب ها را با تازیانه به هر سوئی می کشد.
چنین سفری ما را به سرزمین آگاهی های ژرف نمی کشاند و به حقیقت نزدیک نمی کند.
بدن بتدریج خسته، اسب ناتوان و سورچی مایوس و سفر زندگی به پایان می رسد. مگر اینکه: درون این کالسکه، ارباب هوشمندی که چون عقل خُرد و چون انسان کسر، مست نیست. با نقشه ای درست از آغاز و انجام سفر و مقصد که تجربه ی دل و دل سپردگی به خویشتن و دیگری و جهان و هستی است و رمز عاشقانه زیستن را می داند، حضور داشته باشد که پیوسته نقشه راه را در اختیار سورچی (عقل) بگذارد و مراقب باشد که به بیراهه نیز نرود. اینگونه زیستن است که «دل خوشی» را تجربه می کند.
نمی دانم چرا قلم راه دل را در این نوشتار رفت و من از بیان آنچه گاتمن در بیان خواسته گفته بود غافل شدم و سخن به درازا کشید. وعده ی من در ماه آینده با قول اینکه، قلم را بی اختیار به دل نسپارم و مهارش کنم که هر چه خواست ننویسد، بلکه آنچه باید بگوید، قلمی شود.
خدا نگهدار