وقتی دو نفر ژرف ترین بخش وجود خود را از یکدیگر پنهان می کنند و یا نقش بازی می نمایند، رابطه عمق پیدا نمی کند و رابطه کم عمق و بی دوام است.  سالهاست که چه متفکرین غربی و چه اندیشمندان شرقی در مسیر پیوند و موازنه سازی طبیعت انسان در دو دیدگاه روانشناسی غربی و  حکمت شرقی، گام برداشته اند.  هانس جیکوبس کتابی در این زمینه نوشت، یونگ گامهایی در این راه برداشت دکتر رضا آراسته استاد روانشناسی در چند کتاب تلاش کرد تا روح ایرانی را از لابلای ادبیات عرفانی از یکسو و یافته های روانشناسی غرب را از دیگر سو دریابد و شناسایی کند.  ولی برای من مادر ، تجربه ای در رابطه با اشتیاقی که دخترم دکتر نیلوفر فرنودی در این راه نشان می دهد، احساس دیگری دارد و شوری بی همتا.  او با کمک دو استاد یکی که در دانشگاه استانفورد تز دکتری او را در رابطه با تئوری دلبستگی و یا «Attachment» و نقش «Trauma» در پدیده ی دلبستگی هدایت می کرد بنام دکتر «نیجل» و دیگری دکتر محمد حقی که در برکلی مفاهیم وصل و فصل را در عرفان شرق برایش باز می شکافت در زمینه ی دو مفهوم بسیار بنیادی در ارتباطات انسانی و حتی سیستم اعصاب و مغز کار می کرد و تأثیر وصل یا connection را بر رشد عاطفی-روانی کودکان پی می گرفت.  

فکر می کنم که سال 1999 بود که شبی از کالیفرنیای شمالی دیر وقت بمن تلفن زد و با حرارت بسیار و شوری که خاص دریافت های علمی دوران جوانی است گفت. «امروز یک اتفاق مهم افتاد و من بالاخره دو مفهوم «وصل و فصل» عرفان را با دو واژه ی Connection - Differentaiation جفت و برابر یافتم.  چون در تئوریهای دلبستگی یا «Attachment» چه در عرفان و چه در روانشناسی درست بر رویهم منطبق می شوند و عنصر مهم همدلی یا «Empathy» را نیز هم عرفان مولانا و هم روانشناسی، عامل تعیین کننده حساب می کنند.  از شوق کلام او خواب از سر منِ خسته ی رهیده از تلاش روزمره و تن به بستر سپرده پرید.

او مثل بسیاری از هم نسل های خود به شیوه ای متفاوت از نسل ما به ریشه های فرهنگی خود علاقمندی نشان می دهد.  مفاهیم و موضوعاتی را که اغلب از خانواده و دوستان شنیده است با خط کش مفاهیم علمی روز که پیوسته با آزمایش و تجربه و پشتوانه ی آمار و روش علوم دقیقه همراه است اندازه می گیرد و با احتیاط علمی نه هیجان و تعصب ملی به میدان باورهای خود راه می دهد.

آنشب هیجان بسیاری در صدای جوان او بود.  هیجانی که مرا نیز به شوق آورد و در پایان گفتگو بمن گفت اگر تا وقت نوشتن رساله ی دکتری باندازه ی کافی مولانا را بشناسم و مفاهیم کلیدی عرفان را بفهمم، تز دکتری را به این موضوع اختصاص خواهم داد.

ناگهان دلم فرو ریخت، می دانستم که این کار یکی دو سال نیست و چون مثل همه مادرها دلم می خواست زودتر درس را تمام کند، گفتم موضوع تز دکتری یقیناً باید موضوعی کلینیکی و بالینی باشد و این مقابله سازی روانشناسی و عرفان کار بسیار گسترده و زمان گیری است.

به خنده گفت،  فکر می کنم می خواهی ایده مرا خودت دنبال کنی؟  آنشب گذشت ولی شَهد و شیرینی آن گفتگو هنوز در جان من است.  نسل جوان ما با امکانات علمی دقیق تر مفاهیمی را که حس و ذهن شهودی نسل های قبلی دریافته، در می یابند و بالاخره حکمت شرق را به بدن روانشناسی و روانکاوی غرب پیوند می زنند و در این میان است که  مفهوم  Integration و پیوند بمعنای واقعی در اندیشه ورزی انسان امروز اتفاق می افتد.

من هم در زمانه ی خود یعنی در روزگارانی که با شادروان جلال همایی، مولوی نامه می خواندم و از طرفی دیگر در کلاسهای علی اکبر سیاسی و سعید شاملو با روانشناسی غرب آشنا می شدم و سپس ناگهان کتابهای رضا آراسته بدستم می رسید و سپس با او دیدارها داشتم، ارتباط بسیاری از این مفاهیم را می دیدم ولی نظم فکری و دست یافت علمی آن زمان باندازه ی امروز نبود و روانشناسی غرب هنوز 35 سال از امروز عقب تر بود و تب فروید و یونگ و آدلر که زیر بنای روانکاوی مدرن را می ساختند نیازمند فروکشی بود.

آنها به انسان بیشتر به چشم جزیره ای مستقل نگاه می کردند و در صدد شناخت اجزاء روانی او بودند، البته یونگ از این دیدگاه بتدریج فاصله گرفت ولی هنوز تأکید چندانی به مسئله انسان ارتباطی و نقش ارتباطات در فرم بخشیدن احساسات، عواطف، عمل کرد مغز و بیوشیمی اعصاب محور اصلی مطالعه ی رفتار و شخصیت انسانی نبود.  در حدود پانزده سال اخیر روانشناسی خیزی بلند برداشته و پیوسته به فراسوی قصه های فروید می رود.  در این فراسوئی میدان اطلاعات و شناخت آدمی از سه طریق تغذیه و آب یاری می گردد.

1- از طریق تئوریهای روانشناسی و بخصوص نقش روابط انسانی از تولد تا مرگ.

2- از راه مطالعات کاملاً تجربی و دقیق مغز-بیوشیمی مغز و شیوه ای که سلولهای مغز در شرایط مختلف با هم ارتباط برقرار می کنند.

3- اطلاعاتی که حکمت شرق و بخصوص عرفان و تجربیات عرفانی درباره طبیعت انسان بدست آورده  ودست یابی به اسرار وجود انسانی و رسیدن به قوانینی که در هر سه حوزه ی اطلاعاتی فوق معتبر و مورد قبول باشد، چیزی نیست که با شتابزدگی و کنجکاوی سهل انگارانه مقدور باشد.  یافتن پاسخ برای این سئوال که انسان این موجود روانی-جسمانی-ارتباطی کیست؟  و چگونه روان رنجور می شود و چگونه به شکوفائی و تحقق می رسد، کار آسانی نیست.

بقول «هانس جیکوب» «از همه ی حوزه هایی که آدمی در آن کوششهایی کرده، قلمرو سرشت صمیمی انسان، ناشناخته ترین است.  بر اثر رشد و توسعه بی نظیر روشهای عقلانی، طی قرون اخیر، شناخت طبیعت برون به شناخت طبیعت درون بسی پیشی گرفته است، تا آنجا که بعضی از جستجو گران وجود حو زه ی درونی را منکر یا مطرود شمرده اند.»

معهذا با تمام این محدودیت ها، توشه های خوب علمی نیز بخصوص در مطالعات مغز و اعصاب و نقش آن در رفتار ها و عواطف انسانی، نیز در تاریخ امروزی ما ثبت است و رو به افزایش است و  عده ای بخصوص در میان جوانان ما با صبوری و سکوت مطالعه می کنند.  و درصدد آن هستند که چه از طریق شیوه های عینی و تجربی و علمی و چه از طریق یافته های شهودی شرق که ریشه در باطن و جان انسان دارد، راز و رمز پیوند عاطفی و تجربه ی روابطی که سرچشمه درمان احساس تنهایی انسان باشد، پیدا کنند.

تابلوی زیبایی از مایکل آنژلو را احتمالاً همگی دیده اید تابلوئی که دو دست، یکی جوان و یکی سالخورده با تمام شور و کشش در آسمان هستی تلاش می کنند که بهم «وصل» شوند این همان تلاش همان مفهوم Connection یا «وصل» است.  این تجربه کهکشان درون مغز یک انسان را به شعف آمیزترین تجربه ی حسی تبدیل می کند و شاهراههای حسی و عصبی دو انسان آنچنان بر هم منطبق می گردد که هیچ تجربه ای دیگر بدون جفت و یار عاطفی اتفاق نمی افتد.  و احساس داشتن جفت حسی و کسی که با درون ما آشناست، ما را با شور حیات آشتی می دهد و اندوه و تنهایی از دلمان و وجودمان کوچ می کند.  

«آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست» مولانا

انسان موجودی است رابطه گرا، ما در رابطه احساس تعلق و متعلق بودن می کنیم.  رابطه ی خوب طمع خوشی و شور زندگی بما می بخشد.  و بر عکس روابط دشوار و سخت، شور زندگی را در ما می کشد و انرژی کافی برای بخشهای دیگر زندگی نیز باقی نمی گذارد.

در روابط دشوار ما معمولاً دنبال مقصر می گردیم.  ولی در واقع باید دنبال عوامل «ناساز» بود.

انسان وقتی وارد رابطه می شود با خود:

1- کوله بار عاطفی و تجربیات ارتباطی دوران کودکی را بهمراه می آورد.

2- تجربه های قبلی در روابط بزرگسالی

3-میزان امنیت عاطفی، اعتماد بنفس، حرمت ذات، ترسها حساسیت ها و تشویش و اضطرابی را که در روابط قبلی و جدایی های پیشین تجربه کرده.

4-شیوه و سبک وصل و هم بستگی اولیه (Attachment)

5- مثلث عاطفی اولیه و کیفیت ورود نفر سوم در رابطه

6-شخصیت و تیپ فردی

7- میراث عاطفی- ارتباطی والدین و فرهنگ خانواده

هر کدام از عوامل فوق تأثیری مستقیم دارند بر سه ستون و یا اصل مهم یک رابطه یعنی عشق-آزادی-وفاداری.  و از طریق این سه اصل، اصل مهم دیگری بنام رشد و خود شکوفایی ظاهر می شود.

روابط بد مثل «خاک» بدی است که مانع از رشد دو طرف می شود و انسانی که رشد نکند، افسرده، عصبانی، مشوش و همیشه ناراضی است.

خود را باید شناخت و صادقانه با دیگران روبرو شد.  هر چیز که با دروغ بدست بیاید از دست رفتنی است.

خدا حافظ تا ماه دیگر